باغچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باغچه . [ چ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان احمدآباد بخش فریمان شهرستان مشهد که در ٤٢ هزارگزی شمال باختری فریمان در جلگه واقع است . ناحیه ای است دارای آب و هوای معتدل و ١٠٦ تن سکنه و آب آن از قنات تأمین میشود. محصول عمده ٔ آن غلات و شغل مردمش زراعت و راه آن ماشین رو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
باغچه . [ چ َ / چ ِ ] (اِ مصغر) مصغر باغ . باغ کوچک . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (غیاث اللغات ). باغ خرد. (شرفنامه ٔ منیری ): حدیقة لِفَّة؛ باغچه ٔ درهم پیچیده و انبوه درخت . (منتهی الارب ). ◄ قطعه ٔ زمینی دارای گل و درخت . باغ واقع در سرایها و خانه ها : خواجه ٔ بزرگ در این تعزیت بیامد و چشم سوی این باغچه کشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٥). نبایستی که ما به مصیبت آمده بودیمی تا حق این باغچه گزارده آمدی . (همان کتاب ٣٤٦). در باغچه ٔ گل قصب چین گردن زده زنگی رطب چین . نظامی (الحاقی ). باغبانان بشب اززحمت بلبل چونند که در ایام گل از باغچه غوغا نرود. سعدی (طیبات ). هر کرا باغچه ای هست به بستان نرود هر که مجموع نشسته ست پریشان نرود. سعدی . برخیز که باد صبح نوروز در باغچه میکند گل افشان . سعدی (طیبات ). تا هر کس که میخواهد از آن جویها بباغچه ها و بستانهاو حمامات و سایر مصلحتها از عمارات و غیر آن میبرد.(تاریخ قم ص ٤٢). ◄ هر کرتی از باغ بزرگ . (ناظم الاطباء). قسمت مجزا شده ٔ از زمین مشجر و با گل باغ . رجوع به باغچه بندی شود. ◄ گلشن . گلزار. زمین مشتمل بر درختان میوه دار و گلها. (فرهنگ شعوری ج ١ ص ١٩٢). ◄ در اصطلاح اصفهانیان، مبال . و رجوع به متوضاء شود. (یادداشت مؤلف ). ♦ باغچه رفتن ؛ بمستراح رفتن .
باغچه . [ چ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مهربان بخش کبودرآهنگ شهرستان همدان که در ٥٠ هزارگزی شمال باختری قصبه ٔ کبودرآهنگ و ١٨ هزارگزی خاور شوسه ٔ همدان به بیجار در تپه ماهور واقع است . ناحیه ای است سردسیر دارای ٦٨٨ تن سکنه و آب آن از قنات تأمین میشود. محصول عمده ٔآن غلات دیم و مختصری انگور و صیفی و لبنیات و شغل مردمش زراعت و گله داری است . صنایع دستی زنان آن قالیبافی و راهش مالرو است . در تابستان از طریق کمی قلعه و مخور میتوان اتومبیل برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).