باغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باغ . (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش شاهیندژ شهرستان مراغه که در ٢٦ هزارگزی جنوب خاوری شاهیندژ و ١١ هزارگزی جنوب باختری راه ارابه رو شاهین دژ به تکاب واقع است . ناحیه ای است کوهستانی با آب و هوای معتدل و ٣٠٩ تن سکنه و آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول عمده ٔ آن : غلات، کرچک و حبوبات و شغل مردمش زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی و راهش مالرو است . در این محل دو قریه بفاصله ٔ ٢ هزارگز بنام باغ بالا و باغ پائین مشهور است و سکنه ٔ باغ پایین ١٨٦ نفر است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
باغ . (اِ) بستان . روضه . مشترک است در عربی و فارسی و جمع آن در عربی بیغان است . (غیاث اللغات ) (مهذب الاسماء). گلستان . صاحب آنندراج گوید: از مولوی حبیب اﷲخان شنیده شد که باغ لغت عربی است و بیغان جمع آن ... در عرف هندیان به کاف فارسی خوانند و این از توافق لسانین بود - انتهی . محوطه ای که نوعاً محصور است و در آن گل و ریاحین و اشجار مثمر و سبزی آلات و جز آنها غرس و زراعت میکنند. (ناظم الاطباء). آبسالان . (برهان ). بوستان . ج، باغات و این جمع تراشیده ٔ فارسی زبانان متعرب است . (از آنندراج ). در پهلوی : باغ «مناس ٢٦٩» سغدی : باغ، گیلکی : باک . فریزندی : باک، نطنزی : باگ . سرخه ای و شهمیرزادی : باک . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). حدیقه . (انجمن آرای ناصری ) (برهان ). جایی که در اودرختان میوه دار و گل آور باشد. (هفت قلزم ). عُلجوم ؛ باغ بسیاردرخت . (منتهی الارب ). مَغلوبَه ؛ باغ بهم نزدیک و درهم و پیچیده درخت . (منتهی الارب ) : ببگماز بنشست بمیان باغ بخورد و بیاران او شد نفاغ . ابوشکور. کجا باغ بینی همه راغ بود کجا راغ بینی همه باغ بود. ابوشکور. آمدآن نوبهار توبه شکن پرنیان گشت باغ و برزن و کوی . رودکی . شاه دیگر روز باغ آراست خوب تختها بنهاد و برگسترد بوب . رودکی . شکوفه همچو شکاف است و میغ دیباباف مه و خور است همانا بباغ در صراف . ابوالمؤید. فخن باغ بین ز ابر و ز نم گشته چون عارض بتان خرم . دقیقی . سروتن بشستی نهفته بباغ پرستنده با او نبردی چراغ . فردوسی . سوی میوه و باغ بودیش [ خسروپرویز ] روی بدان تا بیابد زهر میوه بوی . فردوسی . چو اندر بره خور نهادی چراغ پسش دشت بودی و در پیش باغ . فردوسی . دگر شارسان برکه ٔ اردشیر پراز باغ و پر گلشن و آبگیر. فردوسی . خداوندا یکی بنگر بباغ و راغ و دشت اندر که گشته از خوشی و نیکویی و پاکی و خوبی . منوچهری . هر کجا باغی بود آنجا بود آواز مرغ هر کجا مرغی بود آنجا بود تیرسفین . منوچهری . باغ همچون تخت بزازان پر از دیبا شود باد همچون طبل عطاران پر از عنبر شود. عنصری . بر دست راست این باغ حوضی است بزرگ . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١١٦). چون از سرای عدنانی بگذشته آید باغی است بزرگ . (تاریخ بیهقی ). خواجه گفت : بایستی این باغ دیده شدی . (تاریخ بیهقی ص ٣٤٦). سوی باغ گل باید اکنون شدن چه بینیم از بام و از پنجره . ابونصر (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). بود جغد خرم به ویرانه زشت چو بلبل بخوش باغ اردی بهشت . اسدی . شهری نه یکی باغ پر از میوه، پر از گل دیوار مزین همه و خاک مشجر. ناصرخسرو. گرنه چو یوسف شده ست گل چو زلیخا باغ چرا بازشد دوازده ساله . ناصرخسرو. تین و زیتون ببین در این باغ وان شهر امین و طور سینین . ناصرخسرو. ای باغ جان کزان لب به نوبری ندارم یاد لبت خورم می سر دیگری ندارم . خاقانی . گویی از باغ جان رسدخبرت بویی ای مه نمیرسد چه رسد. خاقانی . برسد میوه بست در باغت که بهیچ آفتاب می نرسد. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٧٨٣). عروس باغ مگر جلوه میکند امروز که باد غالیه سای است و ابرلؤلؤ بار. ظهیر فاریابی . چه خوش باغیست باغ زندگانی گر ایمن باشد از باد خزانی . نظامی . باغ سبز عشق کو بی منتهاست جز غم و شادی درو بس میوه هاست . مولوی . سروی چو تو می باید تا باغ بیاراید ور در همه باغستان سروی نبود شاید. سعدی . ابنای روزگار به صحرا روند و باغ صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست . سعدی . بلبل بیدل تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز و سرخ گل بدرآید. حافظ. باغ بلبل را قفس باشد چو بندد بارگل . کاتبی ترشیزی . ز آب و رنگ گل باغ عارضت گلچین گمان بری که مگر بسته در نگار انگشت . محمد قلی سلیم (از شعوری ). در باغ طبیعت نفشردیم قدم را چیدیم و گذشتیم گل شادی و غم را. عرفی . چندانکه بهار است و خزان است در این باغ چشم دل شبنم نگرانست در این باغ . صائب . گشته دستم شاخ گل از بسکه دارد داغها یادگار باغ نومیدیست بر سر میزنم . میرزا فصیح (از شعوری ). ◄ کنایه از چهره ٔ محبوب . (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) دلگشای . دلفریب . آراسته .(آنندراج ). ◄ (اِ) ظاهراً فردوسی در بیت ذیل باغ را بمعنای محوطه ای وسیع نظیر میدانهای ورزشی آورده است : بباغ اندر آوردگاهی گرفت چپ و راست هر گونه راهی گرفت همی هر زمان اسب برگاشتی وز ابر سیه نعره بگذاشتی . فردوسی . ◄ کنایه از بهشت . (هفت قلزم ). ◄ بهشت اصلی که خداوند تبارک و تعالی برای آدم قبل از سقوطش ترتیب داد. (فرهنگ قاموس مقدس ). ترکیب ها: ♦ باغ ابراهیم ؛ در بیت ذیل شاید کنایه از گلستانی باشد که از آتش نمرود بر ابراهیم پیدا آمد : مشعل یونس و چراغ کلیم بزم عیسی و باغ ابراهیم . نظامی . ♦ باغ باغ ؛ کنایه از بسیار شکفته و خرم . (آنندراج ) : چمن را تا نسیمت در دماغ است ز شادی غنچه را دل باغ باغ است . خیالی خجندی (از آنندراج ). هوس از ریاحین معطر دماغ ز بوی چمن آرزو باغ باغ . (اکبرنامه، از آنندراج ). ♦ باغ بالا و آسیای پائین داشتن ؛ کنایه از ثروتمند بودن . ♦ باغ بدیع ؛ کنایه از بهشت . اشاره ٔ به بهشت . (ناظم الاطباء). کنایه از جنت المأوی . (هفت قلزم ). ♦ باغ پر ستاره ؛ پر از گلهای شکفته . (ناظم الاطباء). ♦ باغ در باغ ؛ باغی بدنبال باغ دیگر : باغ در باغ گرد بر گردش خلد موسی و روضه شاگردش . نظامی (هفت پیکر ص ١١٤). ♦ باغ دیدن ؛ گردش کردن در باغ . تفرج در گلستان : باغ دیدن غذای روح بود. سنائی . ♦ باغ رفیع ؛ بهشت . ♦ باغ رنگین ؛ گیتی و جهان . (ناظم الاطباء). ♦ باغ سخا ؛ گیتی و جهان و روزگار. (ناظم الاطباء). ۩ مردم صاحب همت . (ناظم الاطباء). ♦ باغ فردوس ؛ باغ بهشت که هشت باب یا در دارد : باغ فردوس است، گلبرگش نخوانم یا بهار جان شیرین است، خورشیدش نگویم یا قمر. سعدی . ♦ باغ قدس ؛ بهشت . (ناظم الاطباء). ♦ باغ لیل و نهار ؛ اشاره به باری تعالی و آفتاب . (ناظم الاطباء). ♦ باغ وسیع ؛ بهشت . (ناظم الاطباء). ♦ چهار باغ ؛ خیابانی که به دست ور شاه عباس کبیر در سال ١٠٠٥ هَ . ق . در اصفهان احداث گردید، ابتدای این خیابان در آن عهد، عمارت منهدم شده ٔ جهان نما (در محل دروازه دولت فعلی اصفهان ) بود و انتهای آن باغ و قصر هزار جریب، در محل فعلی دروازه ٔ شیراز. از قصر جهان نما تا پل اللهوردی خان بنام چهارباغ پائین و از پل مزبور تا قصر هزار جریب چهار باغ بالا نام داشته است . وجه تسمیه ٔ آن باین علت بوده که در هر یک از اضلاع شرقی و غربی دو چهار باغ پایین و بالا، چهار باغ بزرگ وجود داشته و هر باغ دارای دو عمارت بوده . دیوار باغها نیز صورت مشبک داشت و از خیابان، فضای مشجر باغها نمایان بود. (از گزارشهای باستانشناسی ج ٣ص ٢٠٤). و رجوع به اصفهان و همچنین آثار ایران جزو اول از ج ٢ ص ٦٧ تا ٧٤ شود. ◄ تره کاری . (هفت قلزم ). ◄ آبگیر. (هفت قلزم ). ◄ کنایه از روزگار و دنیا. (برهان قاطع) (هفت قلزم ) (ناظم الاطباء). باغ جهان .روزگار. دنیا. ◄ زراعت . (هفت قلزم ). ♦ در باغ سبز نشان دادن ؛ وعده های امیدبخش دادن . وعده های خوش بی اساس کردن . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به در باغ سبز نمودن شود. ♦ هشت باغ ؛ کنایه ازبهشت : ز نه خراس برون شو بکوی هشت صفت که هست حاصل این هشت، هشت باغ بقا. خاقانی . داده ست قضا بهای قدرت نه گلشن و هشت باغ درهم . خاقانی .
باغ . (ترکی، اِ) بند که از آن چیزی را بندند. (غیاث اللغات ). در ترکی بمعنی بند که از آن چیزی را بندند. (آنندراج ).