باقی ماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باقی ماندن . [ دَ ] (مص مرکب ) بجای ماندن . بازماندن : آنجاکه یک مصلحت خداوند سلطان باشد در آن بندگان دولت را هیچ چیز باقی نماند. (تاریخ بیهقی ص ٢٦٩ چ ادیب ). از جمالش ذره ای باقی نماند آن قدح بشکست و آن ساقی نماند. عطار. چراغ را که چراغی از او فراگیرند فرونشیند و باقی بماند انوارش . سعدی . ◄ ثابت و برقرار ماندن . (ناظم الاطباء). بقاء. غبور. (ترجمان القرآن ) (تاج المصادر بیهقی ). لَفاء. (اقرب الموارد) : بمجلس گر می و ساقی نماند چو باقی ماند او باقی نماند. نظامی . عاریت باقی نماند عاقبت . مولوی . ◄ در عقب ماندن . (ناظم الاطباء).بازپس ماندن . بجای ماندن .