باقیمت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باقیمت . [ م َ ] (ص مرکب ) (از با+ قیمت ) باارزش . گران قدر. گرانبها. ارزنده : و از وی [ از پارس ] بساطها و فرشها و زیلوهاو گلیمهای باقیمت خیزد. (حدود العالم ) : دریای سخن ها سخن خوب خدایست پرگوهر باقیمت و پرلؤلؤ لالا. ناصرخسرو. مرگوهر باقیمت و باقدر و بها را اینها نه سزااندکه بیقدر و بهااند. ناصرخسرو. قبای شه ز دیباست نرم و باقیمت اگر چه زیر و درون پنبه و آستر دارد. ناصرخسرو. تا غلاف اندر بود باقیمت است چون برون شد سوختن را آلت است . مولوی . و رجوع به قیمت شود.