باقیمانده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باقی مانده . [ دَ / دِ ] (ن مف مرکب، اِ مرکب ) تتمه . بازمانده . (ناظم الاطباء). نثیلة. (منتهی الارب ). پس مانده . (آنندراج ).مانده . (لغات فرهنگستان ). حاصل . (دهار): ذمامة، عقبة؛ باقیمانده ٔ چیزی . عنشوش ؛ باقیمانده از مال . عبقول، عبقولة؛ باقیمانده ٔ بیماری . قصملة؛ باقیمانده ٔ آب و امثال آن . قوس ؛ باقیمانده ٔ خرما در تک خنور. مظمعة؛ باقیمانده ٔ سخن (منتهی الارب ). ◄ حاصل کم کردن عددی کوچک از عددی بزرگتر. تفاضل . بازمانده . باقیمانده در تفریق که یکی از چهار عمل اصلی است، عدد بزرگ که از آن چیزی کاسته میشود مفروق منه و عدد کوچکتر که از عدد بزرگ کم میشود مفروق نام دارد و رقمی که از تفاضل آن دو به دست آید باقیمانده خوانده میشود. ◄ وارث . پس مانده . درعقب مانده . (ناظم الاطباء). فرزند که از پس مرگ کسی بماند. بازمانده .
فرهنگ طیفی واژهدان
بقیه، مانده، تتمه، مابقی، الباقی، [حالت صفتی، باقیمانده] پسمانده، تهنشین، رسوب، درد، تهمانده، لا، لای، لرد ثقل برآمد، حاصل، رویش افزونی، بیشی، وفور آخر جاپا، جای پا، رد، یادگار، آثار، پیشینه پسانداز، صرفهجویی باقیات، عمل، عمل خیرخواهانه
مانده، باقی، رسوبی، واگذارده خرجنشده، پسانداز شده، زائد مازادبرمصرف، مازاد
واژگان فارسی سره واژهدان
پسماند، بازمانده
مانده، پس مانده، بجای مانده
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی