بالا کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ) (مص م.) بزرگ کردن (فرزند).<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ) (مص م.) بزرگ کردن (فرزند).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بالا کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بر بردن . فراز بردن . به بالا آوردن، چنانکه آب را از چاه و خاک و گل را از زمین به پشت بام و غیر آن . نمو کردن .رشد کردن . بالا گرفتن . افراخته شدن . قد کشیدن . گوالیدن . بالیدن خواه در انسان باشد یا نبات : بدرگاه چون گشت لشکر فزون فرستاد بر هر سویی رهنمون که تا هر کسی را که دارد پسر نماند که بالا کند بی هنر. فردوسی . جز بدی نارد درخت جهل چیزی برگ و بار برکنش زود از دلت زان پیش کو بالا کند. ناصرخسرو. همچنانکه درختی که بر زمین نرم روید و غذا تمام یابد بالا بتواند کرد و اگر در میان سنگ روید و غذا تمام نیابد بالا نتواند کرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سروبن گرچه رست و بالا کرد سر او راسپهر والا کرد. سنائی . در حریم سترش و بستان سرای عصمتش جز بشرط راستی یک سروبن بالا نکرد. ؟ (از کتاب سمط العلی ). ترعرع ؛ بالا کردن کودک . (منتهی الارب ). ♦ بالا کردن روی ؛ سر برآوردن . ببالا نگریستن . بسوی چیزی یا کسی که برتر ازو قرار دارد نگریستن : روی بالا کرد و گفت ای عندلیب از بیان حال خودمان ده نصیب . مولوی . ♦ بالا کردن قیمت ؛افزودن قیمت . افزودن ساختن بها. قیمت را زیاده قبول کردن . پذیرفتن کالایی با قیمت بیشتر از مشتری قبلی . روی دست یکدیگر رفتن . مزایده کردن . روی دست هم پاشدن . ♦ بالا کردن گفتار ؛ بالا گرفتن آن چنانکه بهمه جا رسد : قدر تو بیشی کند کردار تو پیشی کند بخت تو خویشی کند گفتار تو بالا کند. منوچهری .