بالشتک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بالشتک . [ ل ِ ت َ ] (اِ مصغر) زیرگوشی بالشتو. مِحسَبَه . (منتهی الارب ). نازبالش . مصغر بالش که بمعنی تکیه باشد.(آنندراج ). مصغر بالشت یعنی بالش کوچک . (ناظم الاطباء). ◄ پارچه ای یا لنگی یا شالی که از عرض چندان تا کنند تا بصورت باریکی درآید و سپس آن پارچه ٔ تاخورده ٔ طولانی را از یک جانب بدور خود پیچند و دایره شکلی پدید آرند و آنرا هنگام حمل طبقها و یا اشیاء دیگر روی سر نهند و طبق را برفراز آن گذارند تا با فرق سر اصطکاک مستقیم نداشته باشد. ◄ چیزی که از پارچه ٔ پیچیده و مانند بالش ترتیب دهند و بر استخوان شکسته نهند. (ناظم الاطباء). ◄ نوعی از حشرات . حشره ای سیاهرنگ . (یادداشت مؤلف ). ♦ بالشتک مار ؛ نوعی سوسک سیاه بزرگ . بالش مار.