بالنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بالنده . [ ل َ دَ / دِ ] (نف ) نعت فاعلی از بالیدن . نامی . (ناظم الاطباء). نامیة. بالان . هرچیز که آن بالیده و تنومند شده باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). برروینده . روینده : بالنده ٔ بی دانش مانند نباتی کز خاک سیه زاید و از آب مقطر. ناصرخسرو. ◄ که ببالد. که قد کشد. که قامت افرازد. که مراحل رشد پیماید : روز و شب در بر تو دلبر بالنده چو سرو سال و مه در کف تو باده ٔ تابنده چو زنگ . فرخی . ♦ بالنده شدن ؛ نمو، بالیدن . رشد کردن : بته ٔ شاسپرم تا نکنی لختی کم ندهد رونق و بالنده و بویا نشود. منوچهری . ◄ در فارسی معاصر، فاخر. فخور. مباهی . نازنده . بالان . (یادداشت مؤلف ).