بالیة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بالیة. [ ل ِ ی َ ] (ع ص ) تأنیث بالی، کهنه . قدیم . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). پوسیده . ج، بالیات . ♦ ثیاب بالیة ؛ لباس های کهنه و ژنده . ♦ عظام بالیة ؛ استخوانهای کهنه . (یادداشت مؤلف ) : عظام بالیه کی رتبت عظام دهد؟ ملک الشعراء بهار. و رجوع به بالی شود.
بالیه . (اِخ ) ناحیه ای در سنجاق قره سی از ولایت خداوندگار (عثمانی ) که قریب ٨٥٠ پارچه ده در بردارد. محصول عمده ٔ آن حبوبات و پنبه و میوه و خشخاش است . دام داری نیز رواج دارد. آب معدنی گوگردی معروفی در آنجا هست . (از قاموس الاعلام ترکی ج ٢ ص ١٢٢٠).
بالیه . (اِخ ) نام قصبه ٔ کوچکی مرکز ناحیه ٔ ملحق به قضای بالیکسری در سنجاق قره سی از ولایت خداوندگار (عثمانی ) که در ٤٥ هزارگزی شمال غربی بالیکسری واقع است . (از قاموس الاعلام ترکی ج ٢ ص ١٢٢٠).