باهک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باهک . [ هََ ] (اِ)شکنجه . (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) (فرهنگ جهانگیری ) (برهان قاطع). سیاست . آزار. (ناظم الاطباء). اذیت . (فرهنگ ضیاء). شکنجه کردن . زدن . (فرهنگ اسدی ). ◄ کیستار. (ناظم الاطباء). ◄ در بیت ذیل از ابوشعیب به معنی ببک و ببه و نی نی و مردم و مردمک چشم است و یا صورتی است از ببک : دلمان چو آب بادی تنمان بهار با دی از بیم چشم حاسد، کش کنده باد باهک . ابوشعیب . و نیز رجوع به ابوشعیب شود.