باوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باوی . (اِ) رئیس . سر. (از فرهنگ شعوری ج ١ ورق ١٩٨). اما این معنی جای دیگر دیده نشد.
باوی . (اِ) سبد کوچکی که پنبه ٔ مهیای ِ برای رشتن را در آن میکردند. (فرهنگ نظام ). و رجوع به باوین شود.
باوی . (اِخ ) نام طائفه ای از الوار فارس است که در جانب ولایت کوه گیلویه نشسته اند و محل سکونت آنها را باشت نوشته اند. (از آنندراج ) (از انجمن آرای ناصری ). شعبه ای از ایلات کوه گیلویه و از چند تیره مرکب است .(از جغرافیای سیاسی کیهان ص ٨٨ و ٩١). تیره های عمده ٔ آن عبارتند از علی شاهی، کشیی، سوسایی، برآفتابی قلعه ای که آنرا عمله نیز گویند. تیره هایی ازین ایل در خوزستان نیز سکونت دارند و به باویه نیز معروفند. رجوع به باویه و فارسنامه ٔ ناصری ذیل کوه گیلویه شود.