بایا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بایا. (نف ) باینده . که باید. بایست . (از فرهنگ شعوری ). دربایست . (فرهنگ اسدی ) (برهان قاطع). بایسته . از ریشه ٔ بایستن است . (فرهنگ رشیدی ). آنچه در کار بوده و محتاج ٌالیه باشد. (ناظم الاطباء). واجب . ضروری . وایا. (از فرهنگ شعوری ج ١ ورق ١٥٠). محتاج ٌالیه . (برهان قاطع) (آنندراج ). لابدٌمنه . ضرور. (فرهنگ جهانگیری ). محتوم . لازم . دروا. وایه . رشیدی و مؤلف فرهنگ نظام نویسند: مخفف بایان است اما براساسی نیست و بایان خود صفت فاعلی است : بایاتری به مصلحت عالم از بهتری به سینه ٔ بیماران . سوزنی . از بهر تازه بودن دلهای خاص و عام بایاتری بسی ز نم ابر بر نبات . سوزنی . و رجوع به بایستن شود.