بایزید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بایزید. [ ی َ ] (اِخ ) نام پسر اولجایتو سلطان از سلسله ٔ ایلخانان مغول است . سلطان اولجایتو چهارپسر داشت : بسطام، بایزید، ابوسعید، طیفور. بایزید هشت ساله برحمت خدا رفت . (از تاریخ عصر حافظ ج ١ ص ٢٧).و رجوع به ذیل جامع التواریخ رشیدی ص ٧٠ و ٧١ شود.
بایزید. [ ی َ ] (اِخ ) طیفوربن عیسی بن آدم بن عیسی بن سروشان بسطامی ملقب به سلطان العارفین . جدش مجوس بوده است و به دست امام علی بن موسی الرضا مسلمانی گزیده واو را بایزید اکبر گویند. وفات او بسال ٢٦١ یا ٢٦٢ هَ . ق . بوده است . و رجوع به ابویزید شود. هم چنین رجوع به تاریخ ادبیات برون ج ٣ ص ٢٣٠ و نزهةالقلوب ج ٣ ص ١٦١ و ٢٧٩ و تذکرةالاولیاء عطار ص ١١٥ و تاریخ گزیده وفیه ما فیه ص ١٢٨ و ٢٨٨ و ٢٩٣ و ٣١٥ و ٣٢٢ و غزالی نامه ٔ جلال الدین همائی ص ٩٧ و ٣٢٨ و ٣٣٨ و ٢٦٤ و ریاض العارفین ص ٢٨ و سفرنامه ٔ ناصرخسرو ص ٤ و سبک شناسی بهار ج ٢ ص ١٨٥ و ٢٠٥ و مزدیسنا و ادب پارسی ص ٤٦٦ و روضات الجنات ص ٣٣٨ و مجالس النفائس ص ١٩٣ شود : حسن کجا شد و کو بایزید بسطامی امیر ادهم و فرزند آن هنرپرور . ناصرخسرو. شنیدم که وقتی سحرگاه عید ز گرمابه آمد برون بایزید. سعدی (بوستان ). به بازی نگفت این سخن بایزید که از منکر ایمن ترم کز مرید. سعدی (بوستان ). ای عشق تو کشته عارف و عامی را سودای تو کم کرده نکونامی را شوق لب میگون تو آورده برون از صومعه بایزید بسطامی را. (از قاموس الاعلام ترکی ).
بایزید. [ ی َ ] (اِخ ) نام ناحیه و ولایتی در ترکیه، نزدیک مرز قفقازیه و ایران و وان، و سرچشمه های فرات در آن است . و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ٢ ص ١٢٣٤ شود.