بایسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بایسته . [ ی ِ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) واجب . لازم . (فرهنگ نظام ) (آنندراج ). بایست . ضروری . محتاج ٌالیه . (برهان قاطع). ضرور. (فرهنگ جهانگیری ). دربایست . وایه . بایا. وایا. نیازی . ناگزیر. آنکه وجودش لازم و واجب بود. چیزی که لازم و واجب بود. چیزی که لازم و واجب باشد. (ناظم الاطباء). بایسته تر. لازم تر. قابل تر. بهتر. (غیاث اللغات ) : وزان پس گرانمایگان را بخواند سخنهای بایسته چندی براند. فردوسی . دبیر خردمند را پیش خواند سخنهای بایسته با او براند. فردوسی . هر آنکس که آید بدین بارگاه به بایسته کاری به بیگاه و گاه . فردوسی . چو نامه بر شاه ایران رسید بدین گونه گفتار بایسته دید. فردوسی . به دلبر گفتم ای از جان شیرین مرا بایسته تر بسیار و خوشتر. منوچهری . بایسته یمین دول آن قاعده ٔ ملک شایسته امین ملل آن خسرو دنیا. عنصری . به ظاهر چو در دیده خس ناخوشی به باطن چو دو دیده بایسته ای . ناصرخسرو. سخن حکمتی و خوب چنین باید صعب و بایسته و درتافته چون آهن . ناصرخسرو. بایسته تر بخسروی اندر ز دیده ای شایسته تر به مملکت اندر ز جانیا. مسعودسعد. نخستین گوهری که از کان بیرون آوردند آهن بود زیرا که بایسته ترین آلتی مر خلق را او بود. (نوروزنامه ). نخست کس که (از آهن ) سلاح ساخت جمشید بود و همه سلاح با حشمت است و بایسته، ولیکن هیچ از شمشیر باحشمت تر و بایسته تر نیست . (نوروزنامه ). تیر و کمان سلاحی بایسته است و مر آن را کار بستن ادبی نیکوست . (نوروزنامه ). اندر سر مروت بایسته ای چو چشم وندر تن فتوت شایسته ای چو جان . سوزنی . مر چشم مملکت را بایسته ای چو نور مر جسم سلطنت را شایسته ای چو جان . سوزنی . ندارد پدر هیچ بایسته تر ز فرزند شایسته شایسته تر. نظامی . غرقه ٔ بحر غم شدم بفرست یک سفینه که هست بایسته . ابن یمین . ♦ بایسته ٔ هستی ؛ کنایه از واجب الوجود است . (برهان قاطع). ممکن الوجود. شایسته ٔ هستی . (فرهنگ ضیاء). واجب الوجود، چنانکه شایسته ٔ هستی ممکن الوجود راگویند. (ناظم الاطباء). ♦ بقدر بایسته ؛ بحد ضرورت . ◄ سزاوار. لایق . (غیاث اللغات ). قابل .مناسب . درخور. شایسته . مطلوب . (از فرهنگ شعوری ) : کمینگاه را جای شایسته دید سوارانش جنگی و بایسته دید. فردوسی . نوندی جهاندار شایسته بود بدان راه بی راه بایسته بود. فردوسی . چو بایسته کاری بود ایزدی بیک سو رود دانش و بخردی . فردوسی . چو بشنید گردن فراز اردشیر سخنهای بایسته ٔ دلپذیر. فردوسی . شایسته تر ز خدمت او خدمتی مخواه بایسته تر ز درگه او درگهی مدان . فرخی . زان خجسته سفر این جشن چو بازآمد سخت خوب آمد و بایسته بساز آمد. منوچهری . هرچند با اصل همی گردد نیک و بد و نفایه و بایسته . ناصرخسرو. زن ویزو بود شایسته خواهر عروس من بود بایسته دختر. (ویس و رامین ). انگشتری زینتی است سخت نیکو و بایسته ٔ انگشت . (نوروزنامه ).