بای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بای . (اِ) باختن . (از فرهنگ نظام ). و رجوع به ترکیب بای دادن شود. ♦ بای دادن ؛ باختن . از دست دادن . بر باد دادن : لیلی ز عشوه های تو دل بای داده است شیرین ز جلوه های تو خاطرنگاره ای . حاذق گیلانی (از فرهنگ نظام ).
بای . (اِمص ) بظاهر در این عبارت به معنی حاجت و ضرورت و نیاز است : هرکسی را بایستی است و بایست ما آنست که بای نبود. (اسرارالتوحید چ بهمنیار ص ٢٤٨). و رجوع به بایست شود. ♦ دربای ؛شایسته . سزاوار. لایق . درخور : از همه شاهان امروز که دانی جزازو مملکت را و بزرگی و شهی را دربای . فرخی .
بای . (ترکی، ص، اِ) ترکی است و ظاهراً صورتی است از بیگ و امروز وزیر را در ترکیه بای گویند. (یادداشت مؤلف ). ◄ لقب پادشاه تونس . بیگ تونس . (یادداشت مؤلف ).