بتکوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بتکوب . [ ب َ ] (اِ) ریچالی است که از گوزمغز و سیر و ماست و شبت سازند و خورند. (انجمن آرای ناصری ) (از فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ریچالی است که از مغز گوز و سیر و ماست کنند ترش باشد. (فرهنگ اسدی ) (اوبهی ). بتلوب . (برهان قاطع). نوع حلوائی است که با عسل و شیر ومغز گردو درست کنند. (از فرهنگ شعوری ) : بسنده نکردم به بتکوب خویش بر آن شدم کز منش سیر بیش . خجسته سرخسی . بکنی و بخسم خورد وز آن شود مست و خراب زاب تتماجی که باشد سرد و بی بتکوب و سیر. سوزنی . بر دشمن در او شد روز تیره و زغم لوزینه در مذاقش بتکوب می نماید. شمس فخری .