بخار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخار. [ ب ُ ] (ع اِ) علم و فضل . (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). بسیارعلم و بخارا از آن مشتق است ... چون در آن شهر عالم و فاضل بسیار بوده اند. (از فرهنگ جهانگیری ). بلغت زند علم و فضل و دانش . (ناظم الاطباء) : فخر کند روزگار تو به تو زیرا کاصل بزرگی توئی و اصل بخاری . فرخی . رجوع به بخاری شود. ◄ غنجار بود یعنی گلگونه . (فرهنگ اسدی ) : باغ را هر سال چون حورا بیاراید به زیب این بر آن سازد بهارو او برآن مالد بخار. ؟
بخار. [ ب ُ ] (اِ) گازی که از مواد مرطوب در حال تبخیر جدا شود یا بر اثر حرارت از مایعات یا جامدات برخیزد و به هوا رود. آنچه به شکل دود یا رطوبت از آب گرم یا هر جسم جامد یا مایعی بر اثر حرارت از آن برخیزد و به هوا رود. دمه . گاز. گازی که از جوشیدن آب در شرایط معینی به وجود آید. برای بخار کردن آب علاوه بر گرم کردن آب تا نقطه ٔ جوش (در حرارت ١٠٠درجه و فشار ٧٦ سانتیمتر جیوه ) مقداری هم حرارت باید داد. (فرهنگ فارسی معین ). دم . دمه . آنچه مانند دود یا رطوبت از آب گرم و غیره برخیزد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). دمه ای که بر اثرتابش خورشید به آب دریا و رود برخیزد، آن دمه که براثر حرارت آب بر روی آتش در دیگ و سماور و امثال آن بلند شود. در عربی اجزای مائی و ارضی و هوائی است که متصاعد می شود. (برهان قاطع). وشم . (منتهی الارب ). آب که به هوا تبدیل شود. وشمی که از جای نمناک و گرم برآید. (منتهی الارب ). دم . نزم . نفس . نژم . (ناظم الاطباء). غباری که از جای نمناک برآید. هرگه حرارتی از تابش خورشید یا از جوهر آتش به آب پیوندد و مدتی با او بماند آن آب مستحیل شود و از جای خود برخیزد و بسوی بالا بر شود، آنرا بخار گویند و چون حرارت به بخار مستولی شود آن بخار خود هوا گردد و فرق میان هوا و بخار آنست که بخار را به حس بصر ادراک توان کرد و هوارا به حس بصر در نتوان یافت . (رساله ٔ کائنات جو ابوحاتم اسفزاری ). ◄ در اصطلاح حکما جسم مرکبی است از اجزای مائی و هوائی . و دخان مرکب از اجزای ارضی و ناری و هوایی است . و غبار مرکب از اجزای ارضی و هوایی است . و گویند هرگاه حرارت تأثیر تامی در میاه یا اراضی مرطوب بخشد آب از آن تحلیل یابد و اجزائی هوائی متصاعد گردد چنانکه با اجزای مائی درآمیخته است بحدی که نمی توان بحس آنها را از یکدیگر بازشناخت بعلت خردی و مرکب آنها را بخار نامند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به همان متن شود : تو گفتی که برشد ز گیتی بخار برافروخت زان آتش کارزار. فردوسی . هوا گسست، گسست از چه، برگسست از ابر ز چیست ابر؟ ندانی تو؟از بخار و دخان . فرخی . تا بخار از زمین شود به هوا تا فرودآید از هوا باران . فرخی . ای بار خدائی که ز دریای کف تو دریای محیط ارچه بزرگست بخاری است . فرخی . بیابان از آن آب دریا شود که ابر از بخارش به بالا شود. عنصری . بخار و دم خون ز گرز و ز تیغ چو قوس قزح بُد که تابد ز میغ. اسدی . ز دل برکشد می تف درد و تاب چنان چون بخار زمین آفتاب . اسدی . مر شاخ خرد را سخن حکمت برگ است دریای سخن را سخن پند بخار است . ناصرخسرو. بنگر بخویشتن و گرت تیره گشته مغز بزدا ازو بخار بپرهیز و غرغره . ناصرخسرو. کز موج غم دل هوای چشمم تاری است ازیرا بخار دارد. مسعودسعد. آن بخارم بهوا برشده از بحر به بحر بازپس گشته که باران شدنم نگذارند. خاقانی . غیاث ملت اقضی القضاة عزالدین که بحر دستش زرین بخار می سازد. خاقانی . جاه فزای سپهر نیست وجودت که نیست آینه ٔ آسمان نورفزای از بخار. خاقانی . ♦ اسب بخار ؛ مقدار نیرویی که برای بلند کردن وزنه ٔ ٧٥ کیلوگرمی به ارتفاع یک گز لازم است . ♦ بخار آب ؛ آنچه از آب بر اثر حرارت همچون دخان برآید. (از اقرب الموارد). ♦ بخار معلق ؛ ابر است . (انجمن آرای ناصری ). ♦ کشتی بخار ؛ جهاز. آن کشتی که به نیروی بخار و گاز حرکت کندخلاف کشتی بادی که نیروی آن از وزش باد به دست آید. و رجوع به کشتی شود. ◄ در تداول طب بخار را چنین تعبیر می کنند که هرگاه حرارت در رطب و یابس عمل کند همچون حرارت ابدان انسان آنگاه از اخلاط رطب ویابس آن چیزی برآید و آن یا بخار دخانی است هنگامی که اجزای ارضی بر اجزای مایی غلبه کند و یا بخار غیردخانی است و آن هنگامی است که اجزای مائی بر اجزای ارضی غلبه یابد و از دوم چرک و عرق و مانند آنها تولید شود و از اول موی . چنین است در بحرالجواهر. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) : غره چرا گشته ای به کار زمانه گرنه دماغت پر از فساد بخار است . ناصرخسرو. اندر سرت بخار جهالت قوی است من درد جهل را به چه درمان کنم . ناصرخسرو. جز نام ندانی ازو ازیرا کت مغز پر است از بخار صهبا. ناصرخسرو. دوش از بخار سینه بخوری بساختم بر خاک فیلسوف معظم بسوختم . خاقانی . خروش چنگ رامشگر برآمد بخارت می ز معده بر سر آمد. نظامی . ◄ دود. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). دخان . تف . (زمخشری ). ◄ بوی دیگ . (یادداشت مؤلف ). ◄ مجازاً توان و نیرو و قدرت و پشتکار و فعالیت . فلانی بخاری ندارد؛ یعنی همت و نیروی تحرکی ندارد. ◄ مجازاً بمعنی تب . (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). ◄ گرمی تب . ◄ خشم . ◄ رنج . اندوه . (ناظم الاطباء).