بخاطر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخاطر. [ ب ِ طِ رِ ] (حرف اضافه ٔ مرکب ) بجهت ِ. بسبب ِ. برای خاطرِ. (آنندراج ) : از من که شهره ام به غم افسانه گوش کن یک حرف هم بخاطر دیوانه گوش کن . علی خراسانی . ◄ (از: ب + خاطر) بیاد. آنچه در دل گذرد. (ناظم الاطباء). ♦ بخاطر آوردن ؛ بیاد آوردن . (ناظم الاطباء). به خیال آوردن . یاد کردن . (آنندراج ). بنظر آوردن . به ذکر آوردن . ♦ بخاطر داشتن ؛ محفوظ داشتن . ملحوظ داشتن . بیاد داشتن . ♦ بخاطر گذرانیدن ؛ در دل گذرانیدن . (ناظم الاطباء). ♦ بخاطر گذشتن ؛ در دل گذشتن . (ناظم الاطباء).