بخاک نشاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخاک نشاندن . [ ب ِ ن ِ دَ ] (مص مرکب ) ذلیل کردن . خوار و حقیر کردن . (ناظم الاطباء). ♦ بخاک راه نشاندن ؛ خوار و پست کردن : مرا و سرو چمن را بخاک راه نشاند زمانه تا قصب زرکش قبای تو بست . حافظ. ♦ بخاک و خون نشاندن ؛ زخم زدن و به خاک افکندن دشمن را چندانکه خونش بخاک بریزد و او در آن خاک بنشیند یا بغلطد. ۩ مجازاً سخت مضطر، بیچاره و زبون کردن کسی را : نشاندی از فریب وعده صد بارم به خاک و خون نکردی شرم یک بار از دل امیدوار من . صائب .