بخاک کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخاک کردن . [ ب ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خاک کردن . پشت کسی را به خاک رساندن . به اصطلاح کشتی گیران حریف را بر زمین نواختن و از جا برداشته به هر دو دست و دو پا مثل چاروا استاده کردن . (آنندراج ) : چه شود گر به زمین آری و در خاک کنی با فلک کشتی خصمانه ٔ خود پاک کنی . میرنجات . ◄ دفن کردن . (آنندراج ). خاک کردن : سپهر را ز لباس عزا برون آریم سر بریده ٔ خورشید را به خاک کنیم . سلیم .