بختور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخت ور. [ ب َ وَ ] (ص مرکب ) (از: بخت + ور) بختیار. دولتمند. بختاور. (آنندراج ) . صاحب بخت . (برهان قاطع). مقبل . (ناظم الاطباء). مُطعم . (منتهی الارب ). خوش بخت . سعید. بخت مند. دولتی . حظی . مرزوق : آنکه ترازوی سخن سخته کرد بختوران را به سخن پخته کرد. نظامی . تخت بر آن سر که برو پای تست بختور آن دل که درو جای تست . نظامی . بختور از طالع جوزا برآی جوز شکن آنگه و بخت آزمای . نظامی . گر بختوری مراد خود خواهی یافت ور بخت بدی سزای خود خواهی دید. سعدی (صاحبیه ). جوانان شایسته ٔ بخت ور ز گفتار پیران نپیچند سر. سعدی . هو یکسب المعدوم ؛ یعنی او بختور است که میرسد چیزی را که دیگران محرومند از آن . (منتهی الارب ).
بختور. [ ب ُ / ب َ ] (اِ) بختو. رعد. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (برهان قاطع). غرنده مثل ابر. (شرفنامه منیری ) : عاجز شود ز اشک دو چشم و غریو من ابر بهارگاهی و بختور در مطیر . رودکی . ◄ شیر درنده . (ناظم الاطباء).