بخس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- زراعت دیم.<BR>۲- ارزان، ناچیز.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) [ ع. ] (ص.) ۱- زراعت دیم. ۲- ارزان، ناچیز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخس . [ ب َ ] (ص ) پژمرده و فراهم آورده . (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ). پژمرده و افسرده و منقبض و درهم کشیده .(ناظم الاطباء). گداخته و پژمرده . (غیاث اللغات ). ◄ (اِ) پوستی که از حرارت آتش چین چین و درهم کشیده و پژمرده شده باشد. (برهان قاطع). پوستی که تف آتش بدان رسیده باشد. (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ) (انجمن آرا). برهم آمدن دل بسبب غمی یا طپشی . (از برهان قاطع). ◄ فروپژمردن از غم . (فرهنگ اسدی ). پژمرده شدن . (شرفنامه ٔ منیری ). آزردگی و رنجیدگی دل . افسردگی و پژمردگی از اندوه و یا از بیماری . (از ناظم الاطباء). ◄ گداز و رنج و تابش دل . (برهان قاطع). گرمی و تاب . (ناظم الاطباء). گداز و رنج . (شرفنامه ٔ منیری ) (از فرهنگ سروری ). ◄ عشوه و خرام . (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج ). عشوه . (شرفنامه ٔ منیری ) (فرهنگ سروری ). عشوه و کرشمه و ناز ودلفریبی و خرام و رفتار با تبختر. (ناظم الاطباء).
بخس . [ب َ ] (ع مص ) کاستن حق کسی را. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). کاستن . (از اقرب الموارد). نقصان کردن . (غیاث اللغات ). بکاستن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ کور کردن چشم و برکندن آن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). کور کردن . لغتی است در بخص . (از اقرب الموارد). و رجوع به بخص شود. ◄ بیداد کردن بر کسی . (منتهی الارب ) (از آنندراج ). ظلم کردن کسی را. (ناظم الاطباء). ستم کردن . (از تاج العروس ) و قوله تعالی : و لاتبخسوا الناس ؛ ای لاتظلموهم . (تاج العروس ).
بخس . [ ب َ ] (ع ص ) کم و اندک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ناقص . (از اقرب الموارد) (غیاث اللغات ) : و شروه بثمن بخس . (قرآن ٢٠/١٢)؛ بفروختند او را ببهایی کاسته خست . (کشف الاسرار ج ٥ ص ٢٨). ♦ بثمن بخس فروختن ؛ ببهای اندک فروختن . ♦ بخس پذیرفتن ؛ کاهش یافتن : انواع ارتفاعات در مراتع و مزارع بخس و نقصان پذیرفت . (سندبادنامه ص ١٢٢). ◄ زمینی که بی آب دادن برویاند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). زرعی که به آب باران زراعت شود. (از اقرب الموارد). زمینی که بر دهد بی آب دادن . (مهذب الاسماء). زمینی که با آب باران زراعت کنند. (از برهان قاطع). زمینی که بی آب دادن، به آب باران مزروع شود. للم . (از فرهنگ رشیدی ) (از فرهنگ جهانگیری ). زمینی که بی آب و پژمرده باشد و بباران سبز شود. دیم . (از انجمن آرا) (آنندراج ) : و هیچ آب روان نباشد و نه کاریز وهمه ٔ غله ایشان بخس است . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٤٠). و غله ٔ آنجا (غندجان ) بخس باشد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٤٣). و غله ٔ آنجا [ خشت و کمارج ] بعضی بخس است و بعضی باریاب . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٤٣). وهمه ٔ غله ایشان [ کازرون ] بخس باشد و اعتماد بر باران دارند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٤٥). محصولی که از مردم بازارنشین ستانند. (ناظم الاطباء). ◄ آنچه عشاران بعد گرفتن صدقه بحیله ٔ مزد گیرند. (ناظم الاطباء). ◄ پول قلب ناسره . (برهان قاطع). پول قلب و ناسره . (ناظم الاطباء). زر قلب . زر ناسره . (غیاث اللغات ).
مترادف و متضاد واژهدان
اندک، قلیل، کم، ناقص کاهش، نقصان بش، دیم گداختن گدازش اندوه، رنج، غم پژمرده
واژگان فارسی سره واژهدان
بیارزش
واژگان قرآن
وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ «بخس» به معناى کم گذاردن حقوق افراد و پایین آمدن از حدّ است، به گونه اى که موجب ظلم و ستم گردد. و این که، به زمین هایى که بدون آبیارى زراعت مى شود «بَخْس» گفته مى شود، به همین علت است که آب آن کم است (تنها از باران استفاده مى کند) و یا آن که محصول آن نسبت به زمین هاى آبى کمتر مى باشد. و اگر به وسعت مفهوم این جمله نظر بیافکنیم، دعوتى است به رعایت همه حقوق فردى و اجتماعى براى همه اقوام و همه ملت ها، «بخس حق» در هر محیط و هر عصر و زمان، به شکلى ظهور مى کند، و حتى گاهى در شکل کمک بلا عوض; و تعاون و دادن وام (همان گونه که روش استثمارگران در عصر و زمان ما است). بعضى نیز گفته اند: «بَخْس» اشاره به این است که چیزى از «حسنات» آنها کاسته نمى شود. بعضى نیز «بَخْس» را ناظر به کمبود «حسنات» دانسته اند.(4)