بخش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخش . [ ] (ع مص ) سوراخ کردن . گود کردن . نفوذ کردن . (از دزی ج ١ ص ٥٥).
بخش . [ ب َ / ب ُ ] (ع اِ) ج، بخوش، ابخاش . سوراخ . حلقه ٔطناب . حفره (سوراخی در زمین ). (از دزی ج ١ ص ٥٥).
بخش . [ ب َ ] (اِ) حصه و بهره . (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرا). بهره و حصه و قسمت و نصیب . (ناظم الاطباء). حصه ٔ مردم و قسمت . برخ . بهر. بهره . (از شرفنامه ٔ منیری ). حصه و نصیب . (غیاث اللغات ). سهم . قسم . قسمت . رسد. جزء. پاره . بعض . قطعه . حصه . قسط. نصیب . نصیبه . شقص . حظ. تیر. لخت . بهر. بهره . (از یادداشتهای مؤلف ) : ز آهو همان کش سپید است موی چنین بودبخش تو ای نامجوی . فردوسی . همان بخش ایرج از ایران زمین که دادش فریدون باآفرین . فردوسی . ز جیحون همی تا سر مرز تور از آن بخش گیتی ز نزدیک و دور. فردوسی . این همی گوید بخش تو چه آمد بنمای آن همی گوید قسم توچه آمد بشمر. فرخی . باغی نهاده هم بر او با چهار بخش پرنقش و پرنگار چو ارتنگ مانوی هر بخش او همی چو جهانیست مستقیم هر هندسی ازو چو سپهریست مستوی . فرخی . که زد پرگاراین گنبد که پرداخت بهفت و دو و ده بخش مدور. ناصرخسرو. از آن وقت باز عادت شد که دو بخش مردان را بود و یک بخش زنان راو همچنین بود تا روز قیامت . (قصص الانبیاء ص ٢٤). و ازآن پادشاهزادگان کی با او بودند هر قومی را سری کردو یک بخش خویشتن را جدا کرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٨٠). هر سال آفتاب را بدوانزده قسمت کرد هر بخشی سی روز. (نوروزنامه ). کمان را از صورت بخشهاء فلک برداشته اند. (نوروزنامه ). و باز به تضعیف بررفته اند تا بشانزده، هر خانه ای به سه بخش . (نوروزنامه ). داری از رسم و ره و سان ملوک نیکنام حصه و حظ و نصیب و قسم و بخش و بهر و تیر. سوزنی . انده دنیا مخور ای خواجه خیز گر تو خوری بخش نظامی بریز. نظامی . ◄ (اِمص ) بخشش . (از ولف ). ماده ٔ مضارع به معنی اسم مصدر. جود : جهانی سراسر بدو گشت شاد چه نیکو بود شاه بابخش و داد. فردوسی . به بخش و به دانش به فر و هنر نبد تا جهان بد چنو نامور. فردوسی . چنانی گوی بود فرخ نژاد جوان و جهانجوی و با بخش و داد. فردوسی . روز بزم از بخش مال و روز رزم از نعل خنگ روی دریا کوه و روی کوه چون دریا کند. منوچهری . ◄ بخت . (فرهنگ فارسی معین ). سرنوشت . تقدیر. (از ولف ). قسمت و قضا. (امثال و حکم دهخدا ج ١ ص ١٠٤) : مترسید از نیزه و تیر و تیغ که از بخش ما نیست روی گریغ. دقیقی . به آوردگه رفت چون پیل مست تو گفتی مگر طوس اسپهبد است بدین سان همی گشت پیش سپاه نبد آگه از بخش خورشید و ماه . دقیقی . چنین آمدم بخش از روزگار تو جان و تن من بزنهار دار. فردوسی . همی خواست پیروزی و دستگاه نبود آگه از بخش خورشید و ماه . فردوسی . ز بخش جهان آفرین بیش و کم نباشد مپیمای برخیره دم . فردوسی . چنین است بخش سپهر روان یکی زو توانا دگر ناتوان . اسدی . چنین گفت اثرطکه یکبار نیز بکوشیم تا بخش یزدان چه چیز. (گرشاسب نامه چ یغمایی ص ٢٤٧). مجو آز و از دل خردمند باش به بخش خداوند خرسند باش . (گرشاسب نامه ). ز بخشیدن چه عجز آمد نگارنده ٔ دو گیتی را که نقش از گوهران دانی و بخش از اختران بینی . سنایی . ♦ امثال : از بخش گزیر نیست .(از امثال و حکم دهخدا ج ١ ص ١٠٤). ◄ موهبت (ایزدی ). (فرهنگ فارسی معین ). موهبت الهی . فر. (یادداشت مؤلف ) : که با فر و برز است و بخش و خرد همی راستی را خرد پرورد. فردوسی . ◄ (اِمص ) تقسیم . (یادداشت مؤلف ). قسمت کردن : نبودش پسندیده بخش پدر که دادش بکهتر پسر تخت زر. فردوسی . ◄ یکی از اعمال اربعه ٔ حساب، تقسیم . رجوع به تقسیم شود. ◄ (اِ) برج (خواه برج کبوتر، خواه برج قلعه و خواه برج فلک ). (از برهان قاطع). برج . کبوترخان . برج فلک . (ناظم الاطباء). برج فلکی . (یادداشت مؤلف ) : چو پیدا شد آن چادر عاج گون خور از بخش دوپیکر آمد برون . فردوسی (از یادداشت مؤلف ). ◄ ماهی که بعربی حوت گویند. (از برهان قاطع) (از انجمن آرا) (فرهنگ سروری ). ◄ بخش ِ؛ بهرِ. برای ِ. در لهجه ٔ قزوینیان : بَخش ِ تو، بخش من و غیره ؛ برای تو، برای من و جز آن . (یادداشت مؤلف ). ◄ مجموعه ٔ کشتیهای جنگی که بفرماندهی یک نفر است . (واژه های فرهنگستان ) . ◄ باب . فصل (در کتاب و جز آن ). (از یادداشت مؤلف ). ◄ قسمت کوچکی از یک شهر: بخش ِ یک ِ تهران . (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ واحدی در تقسیمات اداری کشور و آن شامل چند دهستان است و هر شهرستان شامل چند بخش است . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (نف مرخم ) بخشنده و عطاکننده و تقسیم کننده و همیشه بطور ترکیب استعمال می شود. (ناظم الاطباء). ترکیب ها: ♦ آرام بخش . آرامش بخش . آرزوبخش : بنالم کآرزوبخشی ندارم بگریم کآشنارویی ندارم . خاقانی . آزادی بخش . آسایش بخش . اطمینان بخش . الهام بخش . امیدبخش . تاج بخش . تسلی بخش . تسلیت بخش . جان بخش . جرم بخش . جهان بخش . حیات بخش . خاتمه بخش . خطابخش . خلاص بخش .خواسته بخش . دادبخش . دوابخش . ذوق بخش . راحت بخش . رضایت بخش . روان بخش . روح بخش . روش بخش : روش بخش پرگار جنبش پذیر. نظامی . روشنی بخش . رهایی بخش . زربخش . زینت بخش . زیان بخش . سربخش . سروربخش . سعادت بخش . سودبخش . شفابخش . ضیابخش . عطابخش . عَلَم بخش . عافیت بخش . فرح بخش . فیض بخش . فریادبخش . کام بخش . گناه بخش . گنج بخش . گنه بخش . گهربخش . لذت بخش . لقمه بخش . مال بخش . مسرت بخش . ملک بخش . نجات بخش . نوربخش . نوش بخش : قدح شکرافشان و می نوش بخش . نظامی . نیروبخش . هوش بخش : دگر باره زد نسبت هوش بخش . نظامی . هیجان بخش . ◄ (ن مف مرخم ) در ترکیباتی نظیر: خدابخش، یزدان بخش، معنی مفعولی دارد یعنی بخشیده ٔ خدا، بخشیده ٔ یزدان .