بخع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخع. [ ] (ع مص ) ناامید کردن کسی را. شرمگین کردن او را. ◄ بتندی سرزنش کردن . (از دزی ج ١ ص ٥٥).
بخع. [ ب َ ] (ع مص ) کشتن خود را از خشم و اندوه . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). هلاک کردن بغم . هلاک کردن خود را. (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ). هلاک کردن . (تاج المصادر بیهقی ): بخع نفسه بخعاً. (ناظم الاطباء). ◄ کندن چاه را تا برآمدن آب . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از ذیل اقرب الموارد): بخع الرکیة؛ کند چاه را تا آب برآمد. (ناظم الاطباء). ◄ پند بی آمیغ دادن کسی را و مبالغه کردن در آن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ). صادقانه نصیحت کردن . (از ذیل اقرب الموارد): بخع له ؛ نصحه . (ناظم الاطباء). ◄ پیاپی کاشتن زمین را و سالی آن را بی کشت و زراعت نگذاشتن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). منه حدیث عایشة فی صفة عمر رضی اﷲ عنهما: بخع الارض فقأت اکلها؛ ای قهر اهلها و اذلهم و اخرج ما فیها من الکنوز و اموال الملوک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ تصدیق کردن خبر کسی را. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از ذیل اقرب الموارد): بخع فلاناً؛ خبره . (ناظم الاطباء). ◄ مبالغه کردن در ذبح گوسفند بحدی که از حد ذبح درگذرد و به رگ بخاع رسد. این اصل معنی کلمه است، پس از آن در هر مبالغه بکار رفته است . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد).