بخق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخق . [ ب َ خ َ ] (ع مص ) اعور شدن . (از اقرب الموارد). کور شدن چشم . یک چشم شدن . (المصادر زوزنی ). ◄ بسیار چرک دادن چشم و منطبق ناشدن هر دو کناره ٔ پلک بر حدقه ٔ چشم و رفتن بصارت آن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). فراهم نیامدن پلکها بر حدقه . (از اقرب الموارد) . ◄ (اِ) یک چشمی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). یک چشم بودگی . (یادداشت مؤلف ).
بخق . [ ب ُ ] (ع اِ) ج ِ اَبْخَق و بَخْقاء. (از ناظم الاطباء). رجوع به ابخق و بخقاء شود.
بخق . [ ب َ ] (ع مص ) کور کردن چشم کسی را. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). یک چشم کردن . (تاج المصادر بیهقی ). اعور کردن . (از اقرب الموارد).