بخو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بُ) (اِ.) حلقه و زنجیری که دست و پای چهارپایان را بدان بندند. بخا نیز گویند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بُ) (اِ.) حلقه و زنجیری که دست و پای چهارپایان را بدان بندند. بخا نیز گویند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخو. [ ب َخ ْوْ ] (ع ص ) نرم و سست . ◄ (اِ) رطب ردی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
بخو. [ ب َخ ْوْ ] (ع مص ) فرونشستن خشم . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء): بخا غضبه بخواً (از باب نصر). (ناظم الاطباء).
بخو. [ ب ُ خ َ/ ب ِ خُو / ب ُ خُو ] (اِ) حلقه و زنجیری که دست و پای چهارپایان را بدان بندند. بخاو. (فرهنگ فارسی معین ). پایبند اسب و آن طنابی است کوتاه که یک سر آن بر شتالنگ اسب بندند و سر دیگر بر حلقه ٔ میخ طویله که بر زمین کوفته اند استوار کنند. شکال . بخاو. پابند زندانیان . پای بند است . (یادداشت مؤلف ). بخاو. زولاند. زاولانه . (ناظم الاطباء). ♦ بخوبُر ؛ سخت گربز و بدکار. (یادداشت مؤلف ). ♦ بخوبریده ؛ سخت گربز. سخت کارکشته و ماهر در حیله و کلاه برداری و دیگر اعمال زشت . (یادداشت مؤلف ). ♦ بخو زدن ؛ نهادن بخو برپای کسی یا اسبی . ♦ بخو کردن ؛ بخو بستن : بخو کردن اسبی را. بخوکردن مقصری را.