بخیه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ یِ) (اِ.)<BR>۱- کوکی که روی پارچه با دست یا چرخ خیاطی بزنند.<BR>۲- دوختن بخشی از بدن که در اثر عمل جراحی شکافته شده باشد. ؛ اهل ~ اهل فن، صاحب سررشته، وارد به کار. ؛ ~ به آب دوغ زدن کنایه از: زحمت بی هوده کشیدن، کاری بی حاصل کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ یِ) (اِ.) ۱- کوکی که روی پارچه با دست یا چرخ خیاطی بزنند. ۲- دوختن بخشی از بدن که در اثر عمل جراحی شکافته شده باشد. ؛ اهل ~ اهل فن، صاحب سررشته، وارد به کار. ؛ ~ به آب دوغ زدن کنایه از: زحمت بی هوده کشیدن، کاری بی حاصل کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخیه . [ ب ُخ ْ ی َ / ی ِ ] (اِ) خط شاغول . ◄ آلت آهنی و گاوه جهت شکافتن چوب . ◄ نشکنج . (ناظم الاطباء). و رجوع به همین کلمه شود.
بخیه . [ ب َخ ْ ی َ / ی ِ ] (اِ) آجیده و شکاف جامه ای که دوخته باشد. دوخت تنگ و مضبوط. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). دوخت با آجیده های دراز وطولانی . شلال . (ناظم الاطباء). کوکی که روی پارچه با دست یا چرخ خیاطی بزنند. (فرهنگ فارسی معین ). دوختنی تنگ تر از شلال . هر یک از فاصله های نخ دوخته کوچکتر ازکوک . (یادداشت مؤلف ). نوعی از دوخت معروف و دندان، موج سوهان از تشبیهات اوست . (آنندراج ) : تریز جامه ٔ عمرت بحیف سرمد باد بدرز آن عدد بخیه ها سنین و شهور. نظام قاری (دیوان ص ٣٤). آفتابیست اطلس گلگون بخیه ها را بر او چو ذره شمار. نظام قاری (دیوان ص ٣٢). چفت زلفین بدر آن انگله و گوی بود بخیه ها جمله در آن باب مثال مسمار. نظام قاری (دیوان ص ١٢). رشته ٔ مدت عمر خضر و عهد مسیح صرف یک بخیه شود در جگر پاره ٔ ما. طالب آملی (از شعوری ). رفو زیاده کند زخم دردمندان را بچاک سینه ٔ من بخیه موج سوهان است . ملا مفید بلخی (از آنندراج ). دندان ِ بخیه گشت بخندیدن آشکار چون نوبت رفو به گریبان ما رسید. نورالدین انوری ظهوری (از آنندراج ). ♦ بخیه از روی کار افتادن ؛ فاش شدن راز. (غیاث اللغات ). ♦ بخیه بر چهره رفتن ؛ کنایه از فاش و رسوا شدن راز. (از آنندراج ) : شرمم برون نکرد ببزم تو از حجاب برچهره رفت بخیه ز رنگ پریده ام . محمد اسحاق شوکت بخاری (از آنندراج ). ♦ بخیه بر رخ کار افتادن ؛ کنایه از فاش و رسوا شدن راز. (از آنندراج ) : بخیه ٔ شبنم و گل بر رخ کار افتاده ست ورنه حیران تو صاحب نظری نیست که نیست . صائب (از آنندراج ). ♦ بخیه بر روی (یا بروی ) افکندن ؛ کنایه از فاش کردن راز. (از آنندراج ) : از درون سالوسیان داریم، به کز یک دمی خرقه ٔ سالوسیان را بخیه بر روی افکنیم . سنایی . گر چو عیسی رخت در کوی افکند سوزنش هم بخیه بر روی افکند. عطار. سوزنی چون دید با عیسی بهم بخیه ای بر رو فکندش لاجرم . عطار. نفس سرکش بخیه ٔ بی جرأتی بر رو فکند خصم اگر بر روی آتش شد کفش خاشاک بود. ملاقاسم مشهدی (از آنندراج ). ♦ بخیه بر روی انداختن ؛ آشکار گردیدن راز. (ناظم الاطباء). ♦ بخیه بر روی کار ؛ کنایه از آشکاری راز و رسوایی : برهمن شد از روی من شرمسار که شنعت بود بخیه بر روی کار. سعدی (کلیات چ مصفا ص ٣١٥). ♦ بخیه بر روی کار افتادن ؛کنایه از فاش گردیدن سر و آشکار شدن راز باشد. (برهان قاطع). کنایه از فاش شدن سر و آشکار گشتن است . (انجمن آرا). سری و رازی آشکار شدن . رسوا شدن . سر نهانی آشکار گشتن . (یادداشت مؤلف ) : ملاف با قلمی ای لباس آژیده بروی کار چو افتاد بخیه ات یکسر. نظام قاری (دیوان ص ١٥). مخور بر دل مراکز زخم دندان پشیمانی باندک روزگاری بخیه ات بر روی کار افتد. صائب (از آنندراج ). ز زخم تیغ توآگه شدند مدعیان فغان که بخیه ام آخر بروی کار افتاد. حکیم صوفی شیرازی (از آنندراج ). طشت از بام و بر زبانها نام بخیه بر روی کار افتادم . علی اکبر دهخدا. ♦ بخیه بر روی (یا بروی ) کار افکندن (یا برافکندن ) ؛ کنایه از فاش کردن راز. (از آنندراج ) : سوزن امید من بدست قضا بود بخیه از آنم بروی کار برافکند. خاقانی . همچو سوزن اگرچه سرتیزی بخیه بر روی کار می فکنی . اثیرالدین اومانی . ♦ بخیه بر لب خوردن ؛ زده شدن بخیه بر لب کسی . دوخته شدن دهان کسی . کنایه از خاموش شدن : خموشی می تند چون عنکبوتم بر در و دیوار خورم صدبخیه برلب باز اگر سازم دهانم را. ملاقاسم مشهدی (از آنندراج ). ♦ بخیه برون انداختن ؛ آشکار کردن راز : بود پیوند زلف و دل پنهان خطش این بخیه رابرون انداخت . شیخ اﷲقلی اصفهانی (از آنندراج ). ♦ بخیه بروی نهادن ؛ کنایه از فاش کردن راز و رسوا کردن . (از آنندراج ) : سوزن عیسی مشو بخیه برویم منه پیرهن غم مدوز پرده ٔ شادی مدر. بدر چاچی (از آنندراج ). ♦ بخیه به آبدوغ زدن ؛ کاری بیهوده کردن . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمالزاده ). کاری بی ثمر کردن . (یادداشت مؤلف ). ♦ بخیه خوردن ؛ بخیه زده شدن : جراحت او پنجاه بخیه خورد. (از یادداشت مؤلف ). ♦ بخیه ٔ دورو ؛ قسمی دوختن . (یادداشت مؤلف ). ♦ بخیه دویدن ؛ بخیه خوردن . کنایه از خاموش شدن : بر لب طعنه زنان بخیه دوید با رفو حال گریبان گفتم . نورالدین انوری ظهوری (از آنندراج ). و رجوع به بخیه خوردن شود. ♦ بخیه کش ؛ بخیه زن . بخیه کننده : گهی خرقه دوزی آن خضروش شدی سوزن عیسی اش بخیه کش . هاتفی (از شعوری ). ♦ بخیه ٔ کور ؛ بخیه ٔ کوره . بخیه ٔ سخت نزدیک و تنگ . (یادداشت مؤلف ). ♦ بخیه گرفتن ؛ دوخته شدن . پیوند گرفتن . بخیه پذیرفتن : چاکهای جگرم بخیه نگیرند چو گل باقر، این سعی رفوی تو عبث بود عبث . باقر کاشی (از آنندراج ). ♦ بخیه گسیختن ؛ از هم گسستن و بازشدن بخیه : بخیه ای در هر نفس از جامه ٔ هستی گسیخت در بر ما زندگی حکم قبای تنگ داشت . مرتضی قلی بیک سروشی (از آنندراج ). ♦ بخیه گشودن ؛ بازشدن بخیه : بخیه ای از چشم دل نگشود تا آگه شدم همنشین را آب شمشیر از سر زانو گذشت . طالب آملی (از آنندراج ). و رجوع به بخیه افگن، بخیه دار، بخیه دوز، بخیه زدن، بخیه زن و بخیه کردن شود. ◄ پارچه ٔ دوخته شده . (ناظم الاطباء). ◄ شکاف . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اصطلاح پزشکی ) کوکهایی که با نخ معمولی یا نخهای متداول در پزشکی در محل شکافتگی انساج پس از عمل جراحی می زنند . (از فرهنگ فارسی معین ). ♦ بخیه ٔسنجاقی ؛ (اصطلاح پزشکی ) بخیه ای که در جراحی بوسیله ٔ آگراف زده می شود. آگراف . (از فرهنگ فارسی معین ).