بخیه زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخیه زدن . [ ب َخ ْ ی َ / ی ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) آجیده کردن .(ناظم الاطباء). کوک زدن پارچه . دوختن بخیه . (یادداشت مؤلف ). دوختن شکاف جامه . (فرهنگ فارسی معین ): بشک ؛ بخیه ٔ فراخ زدن . (تاج المصادر بیهقی ) : خاطر خیاط عقل گرچه بسی بخیه زد هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق . عطار. بخیه از جوهر زنم دو چشم شوخ آیینه را چهره ٔ محجوب اوگر دیدبان سازد مرا. صائب (از آنندراج ). تا قطع طمع کردم و از خلق بریدم هر بخیه که بر خرقه زدم قبله نما شد. ملاقاسم مشهدی (از آنندراج ). ♦ بخیه بر لب زدن ؛ کنایه از خاموش کردن کسی .دوختن لب کسی : هیچگه سررشته ٔ خاموشی از دستم نرفت بی سبب چون آستینم بخیه برلب می زنند. ملا طاهرغنی (از آنندراج ). و رجوع به بخیه بر لب خوردن در ترکیبات بخیه شود. ♦ دورادور بخیه زدن ؛ شلال کردن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اصطلاح پزشکی ) دوختن انساج و محل شکافتگی عضو پس از ختم عمل جراحی . بخیه کردن . (فرهنگ فارسی معین ). دوختن جراح خستگی را. (یادداشت مؤلف ). و رجوع به بخیه شود.