بد اصل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بداصل . [ ب َ اَ ] (ص مرکب ) بدنژاد. فرومایه .(آنندراج ). بدذات . بشوتن . بدسرشت . پست نژاد. (از ناظم الاطباء). بدنسب . بدگوهر. بدگهر. بی گوهر. نانجیب . (یادداشت مؤلف ). قَمْهَد. (منتهی الارب ) : می آزاده پدید آرد از بداصل فراوان هنر است اندرین نبید. رودکی . ز بداصل چشم بهی داشتن بود خاک در دیده انباشتن . فردوسی . از مردم بداصل نخیزد هنر نیک گویند نخستین سخن از نامه ٔ پازند آنست که با مردم بداصل مپیوند. لبیبی . کافور نخیزد ز درختان سپیدار. منوچهری . کی گردد مه مردم بداصل بدعوی کی گردد نو پیرهن کهنه به آهار. سنایی . مرد بداصل هست بدکردار مطلب بوی نافه از مردار. مکتبی .
مترادف و متضاد واژهدان
بدآغاز، بدذات، بدطینت، بدگوهر، بدنژاد، مفسد، نانجیب (متضاد: اصیل، خوشذات، نژاده)
واژگان فارسی سره واژهدان
فرومایه، بدگوهر، بد بنیاد
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی