بدرآمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدرآمدن . [ ب ِ دَ م َ دَ ] (مص مرکب ) بیرون آمدن . خارج شدن . (یادداشت مؤلف ) : سیاوش ببوسید تخت پدر وز آن تخت برخاست آمد بدر. فردوسی . ◄ نموده شدن . ظاهر شدن : گر در عیار نقد ترا بر محک زنند بسیار زر که مس بدر آید بامتحان . سعدی . ◄ دخول . (یادداشت مؤلف ). به درون آمدن : دهقان بدرآید وَ فراوان نگردْشان تیغی بکشد تیز و گلو باز بردْشان . منوچهری (از یادداشت مؤلف ). ♦ از کاربدرآمدن ؛ از عهده ٔ آن برآمدن : مفرمای کاری بدان کارگر کز آن کار نتواند آمد بدر. (گرشاسب نامه ).