بدراه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدراه . [ ب َ ] (ص مرکب ) ستوری که بد راه رود. بدرو. (فرهنگ فارسی معین ). مقابل خوش راه : اسبی بدراه . (یادداشت مؤلف ). ◄ بدآیین . (آنندراج ). منحرف شونده از جاده ٔ مستقیم، و شریر و گمراه و در جاده ٔ خطا افتاده . (از ناظم الاطباء) : گویند فرعون بر آن بود که ایمان آورد و هامان وزیرش بدراه بود. (قصص الانبیاء ص ١٠٠). ♦ بدراه شدن ؛ گمراه شدن . ♦ بدراه کردن کسی را ؛ او را به اعمال زشت داشتن . (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِ مرکب ) راه ناصواب . راه بد : به نعمان بگفت آنچه بودش نهان ز بد راه و آیین شاه جهان .