بدرنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدرنگ . [ ب َ رَ ] (ص مرکب ) چیزی که رنگ و جنسش خوش نباشد. (ناظم الاطباء). زشت رنگ . (آنندراج ). که لونی نامطبوع دارد. (یادداشت مؤلف ) : پس بیکبار بگشاید و بسیاری خون بدرنگ برآید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). چون مزاج آدمی گِل خوار شد زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد. مولوی .