بدرکاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدرکاب . [ ب َ رِ ] (ص مرکب ) اسبی که سوار را نمی گذارد که سوارش شود. (آنندراج ). اسب سرکش و توسن : اشهب گردون بدرکاب نگیرد جز پی یکران خوش عنان که تو داری . سیدحسن غزنوی . حذر واجب است از کمیتت مدام که هم بدرکاب است و هم بدلگام . نزاری قهستانی . ◄ آنکه سخت سوار اسب شود. (فرهنگ فارسی معین ). دشوار در سوار شدن .(ناظم الاطباء). ◄ بدقدم . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). مقابل خوش رکاب . (فرهنگ فارسی معین ).