بدرگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدرگ . [ ب َ رَ ] (ص مرکب ) بدسرشت . بدطینت . بدگوهر. بدگهر. بدآغاز. (از آنندراج ). بدطینت . بدذات . بداصل . بدخواه . (از ناظم الاطباء). فرومایه . پست : تن خود به کوه سپند افکنی بن و بیخ آن بدرگان برکنی . فردوسی . برآشفت پیران و دشنام داد بدو گفت کای بدرگ بدنژاد. فردوسی . چو دیدش گره زد بر ابرو ز خشم بدو گفت کای بدرگ شوخ چشم . (گرشاسب نامه ). ◄ چموش . شموس . یک دنده . (یادداشت مؤلف ). به خاموشی ز مکر دشمن بدرگ مشو ایمن که توسن گوش خواباند لگدها در قفا دارد. صائب .