بدزخمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدزخمه . [ ب َ زَ م َ / م ِ ] (ص مرکب ) بدمضراب . آنکه ساز بد زند : زین سور بآیین تو بردند بخروار زرّ و درم آن قوم که نرزند بدو تیز از مطرب بدزخمه و شب بازی بدساز سنگ و سرح (؟) وچپه زن و مسخره و حیز. سوزنی (از یادداشت مؤلف ).