بدست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدست . [ ب َ دَ / ب ِ دَ ] (اِ) بلست .(فرهنگ فارسی معین ). وجب . شبر. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (هفت قلزم ) (شرفنامه ٔ منیری ) (ناظم الاطباء). وجب که گشادگی پنج انگشت یک کف دست باشد. شبر. (انجمن آرا) (از آنندراج ). از سر انگشت کوچک تا سر انگشت نر. بالشت . «بهندی ». (از غیاث اللغات ). به اندازه ٔ نوک ابهام تا نوک انگشت کهین چون پنجه تمام گشاده باشد. شبر. وجب . اِلب . (یادداشت مؤلف ) : گمان برد کز بخت وارون برست نشد بخت وارون از آن یک بدست . ابوشکور. همی گشت بر گرد آن شارسان بدستی ندید اندر آن خارسان . فردوسی . بر طراز آخته پویه کند چون عنکبوت بر بدستی جای بر جولان کند چون بابزن . منوچهری . و دوری میان ایشان مقدار بدستی چرب تر. (التفهیم ). ز زخم تیر تا پای خداوند بدستی مانده بد یا نیز کمتر. ازرقی . رهی دراز بگشتم که اندران همه راه ز فر شاه ندیدم یکی بدست خراب . مسعودسعد. آفتاب ای عجب حواصل شد که به سرماش جست بازاری گر بیابم در این زمان بخرم من بدستی ازاو بدیناری . مسعودسعد (دیوان ص ٤٩٩). درازی او سه بدست و چهار انگشت بود. (نوروزنامه ). سه بدست و نیم درازای او و چهارانگشت پهنا. (نوروزنامه ). هر خشتی یک گز و نیم بطول و همین قدر عرض و چند یک بدست سمک آن . (مجمل التواریخ و القصص ). هر شخصی [ از سد یأجوج و مأجوج ] چند بدستی و نیم بیش نبودند. (مجمل التواریخ و القصص ). محمود سومنات گشای صنم شکن از غرو سی گزی بسنان زره گذار این مرتبت نیافت که محمود تاج دین از یک بدست کلک بریده سر نزار. سوزنی . نبود از تصرف تو برون یک بدست از زمین نه مُلک و نه مِلک . سوزنی . این سرا بمیراث بمن رسیده و ده بار عمارت فرمودم و بدست پیمودم از این نشانی ندیدم . (راحة الصدور). گرز گور خودش خبر بودی یک بدست از سه گز نیفزودی . نظامی . ز خرما بدستی بُوَد تا به خار که این گلشکر باشد آن ناگوار. نظامی . آب کز سر گذشت در جیحون چه بدستی چه نیزه ای چه هزار. سعدی (صاحبیه ). بدستی را که در مشتی نگنجد چو انگشتی فروبرده بمانم . سعدی (از فرهنگ سروری ). ♦ یک بدست از بالای سر کسی کم کردن ؛ سر او بریدن . (یادداشت مؤلف ): و اگر پیش از نماز شام این تمام نکرده باشی یک بدست از بالاء تو کم کنم . یقطین بگریست . (مجمل التواریخ و القصص ).