بدغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدغ . [ ب َ دَ ] (ع مص ) آلوده شدن به نجاست و شر. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). بطغ. (یادداشت مؤلف ): بدغ بالعذرة بدغاً و کذا بالشر. (ناظم الاطباء). بدغ بالعذرة؛ آلوده شد بنجاست . بدغ بالشر؛ دچار شر شد. (یادداشت مؤلف ). ◄ رفتن بر سرین . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رفتن به سرین . کون خیزه کردن . (یادداشت مؤلف ). ◄ در جامه ریدن . (آنندراج ). در جامه پلیدی کردن . (یادداشت مؤلف ) .
بدغ . [ ب َ ] (ع مص ) شکستن چهارمغز و بادام . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شکستن گردکان و بادام . (ناظم الاطباء). شکستن گردو و بادام . (از اقرب الموارد).
بدغ . [ ب َ دِ ] (ع ص ) فربه ونیکوحال . (ناظم الاطباء). تناور. فربه . (از ذیل اقرب الموارد). ج، بدغون . (ناظم الاطباء): و هم بدغون ؛ یعنی آنها فربه اند و خوش دارند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ذیل اقرب الموارد). ◄ مرد آلوده به نجاست و آلوده به بدی . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ). معیب . (از ذیل اقرب الموارد).