بدمرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدمرد. [ ب َ م َ ] (ص مرکب ) طالح . (زمخشری ). ناجوانمرد. بدکار. مقابل نیک مرد : برادی کشد زفت و بدمرد را کند سرخ چون لاله رخ زرد را. اسدی . نیکمردان در این سرای همت شیران دارند و بدمردان فعل سگان . (منتخب قابوسنامه ص ٤). بناخوبتر صورتی شرح داد که بدمرد را نیک روزی مباد. سعدی (بوستان ). که بدمرد را خصم خود می کنی وگر نیکمرد است بد می کنی . سعدی (بوستان ). نه هرگز شنیدیم در عمر خویش که بدمرد را نیکی آید به پیش . سعدی . ◄ بدمزاج . تندخوی . کژخلق . (ناظم الاطباء).