بدمستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدمستی . [ ب َ م َ ] (حامص مرکب ) عربده و هرزه گویی و بدخویی هنگام مستی و شهوت پرستی . (ناظم الاطباء) : اندر ایشان تافته هستی تو از نفاق و ظلم و بدمستی تو. مولوی . بیا در زمره ٔ رندان به بی باکی و می درکش که بدمستی نمی داند بجز فریاد عود آنجا. عرفی . ♦ بدمستی کردن ؛ عربده جویی و بدخویی و هرزگویی کردن در هنگام مستی : من می خورم و تو می کنی بدمستی . (منسوب به خیام ). ترکی مست به اندرون دستور آمد و مردم از او متفرق شدند و بدمستی می کرد. (مزارات کرمان ص ١٥).