بدمهری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدمهری . [ ب َ م ِ ] (حامص مرکب ) نامهربانی . بدخواهی . (ناظم الاطباء). سردمهری . (آنندراج ). بی مهری .(از ولف ). صفت بدمهر. (یادداشت مؤلف ) : به بدمهری من روانم مسوز به من بازبخش و دلم برفروز. فردوسی . بریده چو طبع مؤمن از مرتد از بددلی و بدی و بدمهری . منوچهری . یک چند کنون لباس بدمهری از دلت همی بباید آهختن . ناصرخسرو. دل نرم را سخت کردی چو سنگ به بدمهری اندر زدی هر دو چنگ . شمسی (یوسف و زلیخا). تو بدین خوبی و پریچهری خو چرا کرده ای به بدمهری . نظامی . زمانه با تو چه دعوی کند به بدمهری سپهر با تو چه پهلو زند به غدّاری . سعدی (طیبات ). هنوز با همه بدعهدیت دعا گویم هنوز با همه بدمهریت طلبکارم . سعدی (طیبات ). ♦ بدمهری کردن ؛ نامهربانی کردن . بدخویی کردن : با عروسی بدین پریچهری نکند هیچ مرد بدمهری . نظامی (هفت پیکر ص ٣١٣). خاطرم نگذاشت یک ساعت که بدمهری کنم گر چه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتی . سعدی (طیبات ).