بدوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدوی . [ ب َ دَ ] (اِخ ) یکی از دهستانهای بخش لنگه ٔ شهرستان لار است . از یازده آبادی تشکیل شده که مجموعاً ٥٢٠٠ تن سکنه دارد. محصول عمده ٔ آن غلات، خرما و صیفی است . (از فرهنگجغرافیایی ایران ج ٧).
بدوی .[ ب َ دَ وی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به بدو. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ). منسوب به بادیه . (از الانساب سمعانی ) (آنندراج ) . بیابان باش . (بحر الجواهر). مردم صحرانشین . (غیاث اللغات ).آنکه در بادیه زندگانی کند. بادیه نشین . بادی . اعرابی . مقابل حضری و قراری و شهری و روستایی و مدری و مقیم . (از یادداشت مؤلف ). ج، بَداوی ّ. (از المنجد).
بدوی . [ ب َ دَ ] (اِخ ) احمدبن علی بن ابراهیم الحسینی . از مشاهیر اولیای قرن هفتم هجری بود. اصل وی از مغرب است، در ٥٩٦ هَ. ق . متولد شد، در مکه و مدینه و سپس در مصر اقامت گزید. در ٦٧٥ هَ . ق . درگذشت . وی بی اندازه مورد احترام مردم روزگار خود بود و مرید فراوان داشت . (از اعلام زرکلی ج ١ ص ١٤١ و قاموس الاعلام ترکی ج ٢ ص ١٢٥٧).