بدو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدو. [ ب ِ ] (حرف اضافه + ضمیر) به او : جعد سیاه دارد کز گشنی پنهان شود بدو در سر خاره . رودکی . نگه کن بدو تاش چون کرده ام که بی آب و خاکش برآورده ام . دقیقی . همان کز جهان آفرین کرد یاد ببخشود و دیده بدو بازداد. فردوسی . و رجوع به «به » و «او» شود.
بدو. [ ب َ / ب ِ / ب ُ دَ / دُو ] (ص مرکب ) آنکه بسیاردود. تند دو. تندرو: آدم بدوی است . (از یادداشتهای مؤلف ). تندرو. (اسب ...). (از برهان قاطع) (از فرهنگ رشیدی ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) : در معرکه ٔ بدوسواران عیب است از لاشه سوار ترکتازی کردن . ظهوری (از آنندراج ). ز رفتار آن آسمانی بدو بود جاده چون کهکشان راهرو. ملاطغرا [ در تعریف براق ] (از آنندراج ).
بدو. [ ب ُ دُوو ] (ع مص )پیدا و آشکار گردیدن . (منتهی الارب ). پدید آمدن . (غیاث اللغات ). ظاهر شدن . (از اقرب الموارد). بدوء. بداءة. بَدو. (از ناظم الاطباء). و رجوع به بداءة شود. ♦ بدوّ صلاح ؛ در لغت بمعنی پدیدار شدن صلاحیت باشد. و در اصطلاح فقهی آنست که میوه بسته شده و بهار از آن افتاده باشد. توضیح آن که چون مردم بخواهند میوه درختی معین را آنگاه که بر درخت است بفروشند، بیع آن روا نیست، مگر در وقتی که میوه ٔ آن درخت بدو صلاح یافته باشد و حد بدو صلاح میوه آن بود که اگر رز باشد باید که میوه بسته بود و اگر میوه ای غیر از انگور باشدباید که بهار از وی بیفتاده باشد. البته شرط بدو صلاح در وقتی لازمست که میوه ٔ یک درخت و یکنوع میوه و برای یک سال مورد بیع باشد چه در اینصورت اگر شرط مذکور نباشد، ممکن است مبیع تلف شود و ثمن بلا عوض بفروشنده رسد و اکل مال بباطل گردد. (از ترجمه ٔ النهایه شیخ طوسی ج ١ ص ١١٨).