بدپسند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدپسند. [ ب َ پ َ س َ ] (نف مرکب ) کسی که برای کسی بدی پسندد و نیکویی نخواهد. (انجمن آرا) (آنندراج ). که بدها پسندد. (یادداشت مؤلف ) : وگرنه شود بوم ما کندمند ز اسفندیار آن یل بد پسند. فردوسی . بدپسند آمدست خوی کنیز تو شنیدم که بدپسندی نیز. نظامی . در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد مجال طعنه ٔ بدبین و بدپسند مباد. حافظ. ◄ مشکل پسند. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (هفت قلزم ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). که بصعوبت چیزی را پسندد. دیرپسند. دژپسند. دشوارپسند. (یادداشت مؤلف ) : سخنانش را بر دیده همی نقش کنند بدپسندان همه بصره و آن بغداد. فرخی (از آنندراج ). خاطر بدپسند من شاهی است بر عروسان مدحت تو غیور. مسعودسعد. اختیار مطعوم بر مطعوم نتیجه ٔ حرص جاهلان باشد و همه ٔ ناز و نعمت طلبیدن کار کاهلان ... این مثل زآفتاب شهره تر است بدپسند از بدی نبهره تر است . (از مرزبان نامه ).