بدکار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدکار. [ ب َ ] (ص مرکب ) آنکه مرتکب کارهای بد شود. بدکردار. بدفعل . بدعمل . بدفعال . (فرهنگ فارسی معین ). گنهکار. (آنندراج ). طالح . مسی ٔ. (یادداشت مؤلف ) : نگون بخت را زنده بر دار کرد دل مرد بدکار بیدار کرد. فردوسی . یکی مرد خونریز و بدکار و دزد بخواهی ز من چشم داری بمزد. فردوسی . همان تور بدکار برگشته بخت ... ...شنیدم که ساز شبیخون گرفت . فردوسی . بداندیش و بدکار و بدگوهرند بدین پادشاهی نه اندر خورند. فردوسی . همیشه تا نبود خوب کار چون بدکار چنان کجا نبود نیکخواه چون بدخواه . فرخی . اگر بدکار به بوده ست بگذار که آخرهم به بد گردد گرفتار. ناصرخسرو. از پیش این رئیس نکوکار پاکزاد افکنده سر چو خائن بدکار می روم . خاقانی . آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند برجای بدکاری چو من یکدم نکوکاری کند. حافظ. ◄ زناکار. فاسق و فاجر. (از ناظم الاطباء).فاجر. (آنندراج ). زانی . (یادداشت مؤلف ). زناکار. لواطکننده . (فرهنگ فارسی معین ) : یا خواهر هرون (خطاب به مریم ) هرگز مادر تو بدکار نبود و پدر تو هم بد نبود. (قصص الانبیاء). زن بدکار را زهر هلاک نکرد. (کلیله و دمنه ). ◄ شریر. (ناظم الاطباء). شریر. موذی . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ بی انصاف . (ناظم الاطباء).