بدکامه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدکامه . [ ب َ م َ / م ِ ] (ص مرکب ) بدخواه . بدنیت . (از ولف ). بدکام . بداندیش . بدذات : از آن زشت بدکامه ٔ شوم پی که آمد ز درگاه خسرو به ری ... فردوسی . دگرگونه آهنگ بدکامه کرد به پیروز خسرو یکی نامه کرد. فردوسی . هم اندر زمان پاسخ نامه کرد زمژگان تو گفتی سر خامه کرد که آن نامه ٔ شاه کیهان رسید ز بدکامه دستت بباید کشید. فردوسی . ♦ بدکامه کردن ؛ بداندیش کردن . مخالف کردن : گراز سپهبدیکی نامه کرد به قیصر، ورا نیز بدکامه کرد بدو گفت برخیز و ایران بگیر نخستین من آیم ترا دستگیر. (شاهنامه چ بروخیم ج ٩ ص ٢٨٩٤). و رجوع به کامه شود.