بدگهر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدگهر. [ ب َ گ ُ هََ ] (ص مرکب ) مخفف بدگوهر. بداصل و بدذات . (از برهان قاطع) (از هفت قلزم ) : بدو گفت : این نزد بهرام بر بگو ای سبک مایه ٔ بدگهر. فردوسی . مرا نام رستم کند زال زر تو سگزی چرا خوانی ای بدگهر. فردوسی . ◄ ناسره . ناخالص . پست و بی ارزش : زین واسطه خاک بدگهر را کان در شاهوار بینید. نظامی . هیچ صیقل نکو نیارد کرد آهنی را که بدگهر باشد. سعدی (گلستان ). گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد. حافظ.