بدیع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدیع. [ ب َ ] (ع ص ) نو بیرون آورنده . (ناظم الاطباء). نو بیرون آورنده نه بر مثالی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نوکننده . (مهذب الاسماء). چیز نو بیرون آرنده . (یادداشت مؤلف ). ◄ نو بیرون آورده . (منتهی الارب ) (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ). بمعنی اسم فاعل و مفعول هر دوست . (از منتهی الارب ). نوپیدا شده . (غیاث اللغات ). نوآیین . نو پدید کرده . نوباوه . نو. (یادداشت مؤلف ). نوآیین . تازه . نو. (فرهنگ فارسی معین ). نو بیرون آمده . حیرت انگیز و هر چیز اختراع شده . (از ناظم الاطباء). زیبا. جمیل . با طراوت .دل انگیز : و مردمان این ناحیت [ چین ] مردمانی خوب صنعتند و کارهای بدیع کنند و بر دو عنان اندر نشسته به تبت آیند به بازرگانی . (حدود العالم ). نامه نویسد بدیع و نظم کند خوب تیغ زند نیک و پهنه بازد چوگان . فرخی . من در آن فتح یکی مدح بر او خوانده بدیع مدح او خوانده و زو یافته بسیاری زر. فرخی . باغی چو خوی خویش پسندیده و بدیع کاخی چو رای خویش مهیا و استوار. فرخی . روح رؤسا ابوربیعبن ربیع او سخت بدیع و کار او سخت بدیع. منوچهری . وین هدهد بدیع در این اول ربیع برجاس وار تاجی بر سر نهاده وی . منوچهری . کدامین جان نه این جان طبیعی . نکو بنگر که جسم بس بدیعی . ناصرخسرو. دیبا همی بدیع برون آری اندر ضمیر تُست مگر ششتر. ناصرخسرو. درخت بدیعی ولیکن مر این را درخت ترنج و مر آن را چناری . ناصرخسرو. ز هر چهار نوآیین تر و بدیعتر است نگار من که زمانه چو او ندید نگار. مسعودسعد سلمان . عجب مدار ز من نظم و نثر خوب و بدیع نه لؤلؤ از صدف است و نه آبگین ز گیاست . مسعودسعد سلمان . بوقلمون شد بهار از قلم صبح و شام راند مثالی بدیع ساخت طلسمی عجاب . خاقانی . طرز غریب من است نقش خرد را طراز شعر بدیع من است شرع سخن را شعار. خاقانی . هزار فصل بدیع است و صد چو فضل ربیع هزار مرغ چو من بوتمام او زیبد. خاقانی . چون روضه ٔ ربیع پر نقش بدیع کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ سنگی ص ٤٢١). نظم او چون وشی صنعاء و چهره ٔ عذرابدیع و رایق بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ سنگی ص ٢٧٩). بدیع آمدم صورتش در نظر ولیکن ندارم ز معنی خبر. سعدی (بوستان ). حسن میمندی را گفتند سلطان محمود چندین بنده ٔ صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی اند. (گلستان سعدی ). ♦ بدیعآیین ؛ نوآیین، که آیین نوو شگفت دارد : ای ترک بدیعآیین، عشق تو شد آیینم کز سلسله ٔ میگون بر ماه زدی آذین . سوزنی . ♦ بدیعالجمال ؛ نادرالجمال . (آنندراج ). زیباروی : بس که درین خاک ممزق شدند پیکر خوبان بدیعالجمال . سعدی . گرت هزار بدیعالجمال پیش آید ببین و بگذر و خاطر به هیچیک مسپار. سعدی . ملک در حال کنیزکی خوبروی پیشش فرستادهمچنین در عقبش غلامی بدیعالجمال لطیف الاعتدال . (گلستان سعدی ). ♦ بدیع برهان ؛ که برهانها و دلیلهایش نوآیین و نیکو و استوار است : همه، دعوی ِ طالع میمونش در معالی بدیع برهان باد. مسعودسعد. ♦ بدیعچهره ؛ زیبا. زیباچهره . زیباروی . بدیعالجمال : گرفته راه تماشا بدیعچهره بتانی که در مشاهده عاجز کنند لعبت چین را. سعدی . ♦ بدیعخوی ؛ که خوی غریب و بدیع دارد : لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی لطیف جامه و جسمی بدیع صورت و خویی . سعدی (طیبات ). ♦ بدیع رقم ؛ خوش خط و خوش نویس . (ناظم الاطباء). بدیع رقم و بدیع قلم، از صفات کاتب و قلم است . (از آنندراج ). ♦ بدیعسخن ؛ که سخن نو و نیکو دارد : ازو سریعقلم تر کجاست در کیهان وزو بدیعسخن تر کجاست در کشور. سوزنی . ♦ بدیع شمایل ؛ که سرشتی زیبا و نیکو دارد : چشم بدت دور ای بدیع شمایل یار من و شمع جمع و میر قبایل . سعدی . ♦ بدیع صفت ؛ که صفت نیکو و زیبا دارد : گر آن بدیع صفت خویشتن به ما ندهد بیار ساقی و ما را ز خویشتن بستان . سعدی . من آن بدیع صفت را بترک چون گویم . سعدی (خواتیم ). ♦ بدیع صنیع ؛ روح القدس . (آنندراج ). ۩ جسد آدمی . (آنندراج ). ♦ بدیع صورت ؛ نیکوروی . زیباروی : ز میگساری مه پیکری که گویی هست بدیع صورت آن میگسار زآتش و آب . مسعودسعد سلمان . چون که بدیعصورتی بی سبب کدورتی عهد و وفای دوستان حیف بود که بشکنی . سعدی (بدایع). ♦ بدیعقلم ؛ رجوع به بدیعرقم در همین ترکیبات شود. ♦ بدیعمنظر ؛ زیباروی : خود نبود و گر بود تا بقیامت آزری بت نکند به نیکویی چون تو بدیعمنظری . سعدی (بدایع). ♦ بدیعنگار ؛ نگارنده ٔ تصاویر بدیع. نقاش چیره دست : چنو سوار نیارد نگاشتن بقلم اگر چه باشد صورتگری بدیعنگار. فرخی . ♦ بدیع وصف ؛ که دارای اوصاف نیکو و نوآیین است : بدیع وصفا بر وصف تو بشیفته ام از ان نباشد نامم همی ز بند جدا. مسعودسعد سلمان (دیوان ص ٨). ◄ عجیب و غریب و نادر. (از ناظم الاطباء). دور. بعید : بدیع نیست گرت خلق تهنیت گویند که دولت تو رسیده است خلق را فریاد. مسعودسعد سلمان . دوکار از عزایم پادشاهان بدیع و غریب نماید... (کلیله و دمنه ). و هر بنا که بر قاعده ٔ عدل و احسان قرار گیرد... اگر از تقلب احوال در وی اثری ظاهر نگردد و دست زمانه از ساحت سعادت آن قاصر باشد بدیع ننماید. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ٢٣). چو مشک عشق تو غماز من شد ای دل و جان بدیع نبود از مشک و عشق غمازی . سوزنی . و در ریاض نعم ایشان (آل سامان و آل بویه ) چون عندلیب نوای خوش میزدند و یا چون ساز بر کنار گلزار ترنمی بنوا میکردند بدیع نبود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ سنگی ص ١٧). هلال اگر بنماید کسی بدیع نباشد چه حاجت است که بنماید آفتاب مبین را. سعدی . دریغ از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشی بدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی . سعدی (طیبات ). گفتم این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن . (گلستان سعدی کلیات چ فروغی ص ٥٦). ◄ رسن تافته از پشم نو و مانند آن . ◄ خیک نو. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). خیک تازه .(از اقرب الموارد). ◄ (اِ) دانشی که در آن از صنعتهای کلام و زیبایی های الفاظ نظم و نثر بحث شود. (فرهنگ فارسی معین ). یکی از علوم بلاغی است که در آن از صنایع کلام و زیباییهای الفاظ و آرایش سخن پس از حصول فصاحت و بلاغت در نظم و نثر بحث می شود . چنانکه مشهور است نخستین کسی که بدین دانش توجه کرد و صنایع بدیعی را از متون استخراج نمود عبداﷲ المعتز (درگذشته بسال ٢٩٦ هَ . ق .) بود. مشهورترین صنایع بدیعی عبارت است از: ارسال المثل، استخدام، استدراک، استشهاد، استطراد، اضراب، التفات، براعت استهلال، تأبید، ترصیع، تضمین، تلمیح، تنسیق الصفات، توریه، جناس، حسن تخلص، ردالعجز علی الصدر، ردالقافیه، ردالمطلع، سجع، عکس و تبدیل . صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: بدیع من حیث المجموع بر علوم معانی و بیان و بدیع هم اطلاق می گردد. در باره ٔ علم بدیعو صنایع بدیعی رجوع به مفتاح العلوم سکاکی و مطول تفتازانی و ابدع البدایع گرکانی و نفایس الفنون (فن هشتم از مقاله ٔ اولی از قسم اول ) و کشاف اصطلاحات الفنون و کشف الظنون و حدائق السحر فی دقائق الشعر رشید وطواط و ترجمان البلاغه ٔ رادویانی و صناعات ادبی جلال الدین همایی شود.
بدیع. [ ب َ ] (اِخ ) یکی از نامهای باری تعالی . (ناظم الاطباء). از اسماء باری تعالی است و معنی آن مبدع است زیرا که حضرت او بدیع است در نفس خود و برای او مثلی نیست . (از اقرب الموارد) . نوآفریننده ٔ آسمانها و زمینها. (مهذب الاسماء) : بدیعی که شخص آفریند ز گل روان و خرد بخشد و هوش و دل . سعدی (بوستان ).