بذل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بذل . [ ب َ ] (ع مص ) دادن چیزی را و جود کردن آن را. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). بخشیدن و عطا کردن . (از اقرب الموارد). دادن . (تاج المصادر بیهقی ). بخشیدن . (المصادر زوزنی ). دادن به طیب خاطر. (یادداشت مؤلف ).
بذل . [ ب َ ] (ع اِمص ) دهش . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). عطا. (لغت نامه ٔ تاریخ بیهقی ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). انعام و احسان . (ناظم الاطباء). جود. بخشش . داد. (یادداشت مؤلف ) : ببوی خلق بهار از خزان همی آرد ببذل گنج خزان از بهار می سازد. خاقانی . عدل او زهره ٔ ستم بشکافت بذل او نافه ٔ کرم بشکافت . خاقانی . ملک الموت مال و عیسی حال بذل بسیار و حرص اندک تست . خاقانی . بذل شاهان است این بی رشوتی بخشش محض است این از رحمتی . مولوی (مثنوی ). کز بزرگان شنیده ام بسیار صبر درویش به که بذل غنی . سعدی (گلستان ). بذل جاه و مال و ترک نام و ننگ در طریق عشق اول منزل است . (؟) ♦ بذل جهد ؛ کوشش سخت . (از یادداشت مؤلف ). ♦ بذل حق ؛ مطلق وجودات امکان است . (انجمن آرا). ♦ بذل سمین ؛ سخاوت وجوانمردی بی حد و حصر. (ناظم الاطباء). ♦ بذل کردن ؛ بخشش کردن . انعام دادن . (ناظم الاطباء). عطا کردن . جود کردن : بفضل و خوی پسندیده جست باید نام دگر بدادن مال و ببذل کردن زر. فرخی . امیر گفت آن چیست ؟ اگر فرزندی عزیز را بذل باید کرد کنم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٩). هیچ چیز عزیزتر از جان نباشد در رضای خداوند بذل کردم . (تاریخ بیهقی ص ٣٥٦). این لشکر امروز بباد شده بود اگر من پای نیفشردمی و جان بذل نکردمی . (تاریخ بیهقی ص ٣٥٣). نه چون تو بذل کند هر که نعمتی دارد نه معجزات بود هر که را عصا باشد. ادیب صابر. جمله ٔ آن زر که بر خویش داشت بذل شکم کرد و شکم پیش داشت . نظامی . چو بذل تو کردم جوانی خویش بهنگام پیری مرانم ز پیش . سعدی (بوستان ). نیم نانی گر خورد مرد خدای بذل درویشان کند نیمی دگر. سعدی (گلستان ). این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست . سعدی (بدایع). ای خنک جانی که بهر عشق و حال بذل کرد او خان و مان و ملک ومال . مولوی (مثنوی ). ◄ خرج . (ناظم الاطباء). ◄ دویدنی اسب را: فرس له بذل ؛ ای حضر یصونه لوقت الحاجة. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).