بر آب زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بر آب زدن . [ ب َ زَ دَ ] (مص مرکب ) داخل آب روان شدن و گذشتن . به آب روان بی پایاب درآمدن و عبور کردن . خویشتن را به آب رسانیدن . غرق کردن . (آنندراج ) : یکچند در زهد چو احباب زدیم آخر نقبی بگنج نایاب زدیم تا شبهه ز تسبیح و ردا برخیزد بردیم بمیخانه و بر آب زدیم . خروشی (از آنندراج ). ◄ مخفی نماند که اطلاق زدن بر چیزی بمعنی خویشتن را رسانیدن بر آن چیز بسیار آمده در این صورت «بر» بمعنی «الی » و زدن بمعنی «رسانیدن » باشد یعنی خویشتن را به آب رسانیدم، پس : بر آب رسانیدن عبارت از اختیار کردن رندی و مستی بود. (آنندراج ).