بر آن بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بر آن بودن . [ ب َ دَ ] (مص مرکب ) اعتقاد داشتن . عقیده داشتن . معتقد بودن . بصدد بودن . عزم داشتن . تصمیم کردن . سر آن داشتن . آهنگ آن داشتن : بر آنست کاکنون به بندد ترا بشاهی همی بد پسندد ترا. دقیقی . بر آنم که امروز پاسخ دهد چو پاسخ به آواز فرخ دهد. فردوسی . که ما هم بر آنیم کین پیر گفت نباید در راستی را نهفت . فردوسی . بر آنم که او را ز هر سو سپاه بباید که هستش چنین دستگاه . فردوسی . در ده می آسوده که امروزبر آنیم کاسباب خرد را بمی امروز برانیم . سنایی . گر سزیدی از پس جدش دگر پیغمبری امت جدش بر آنندی که پیغمبر سزد. سوزنی .